4/21/2009

خیلی منتظر شدم
تا نوزده ساله شدم



4/20/2009

می خواستم تو پیاده رو، برم جلوش، بزنم پشتش، بگم: بابا!... تو هم از خودمونی...

4/19/2009

چار تا آدم آویزون
ولو زیر پتو- روی تخت و زمین و دیوار
پنجره ی گنده ی باز از گرما، ساعت چار صبح

:

یک و بیست دقیقه ی بامداده، شبت بخیر، دلم برات تنگ شده بی وفا، خواب های شیرین ببینی.

پسرهه قلقلک بده با ناخونای گنده ی گیتاری، تا صبح قلقلک بخورم. دست بند داشتم دستاشو می بستم.

_

و تا سرش می رسه به بالش چرتش می گیره. سیخونک می زدم،

گاهی وقت ها ترش دوست دارم
بعضی وقت ها شیرین
بعضی وقت هام نمی دونم چی


"دور میدون دیدمت، اونام دیده بودنت"
(حق با توست مرد)


همش از ترس ِ اینه که شکمم مث ِ تو بشه.

4/09/2009

ای خدا!

4/06/2009

طبق همون راستا که آدم باید همه چیش هفتا باشه

.

.

.

دوست پسر آدم باید یک کوین اسپیسی باشد.

دوست پسر آدم باید یک کوین اسپیسی باشد.

دوست پسر آدم باید یک کوین اسپیسی باشد.

دوست پسر آدم باید یک کوین اسپیسی باشد.

دوست پسر آدم باید یک کوین اسپیسی باشد.

دوست پسر آدم باید یک کوین اسپیسی باشد.

دوست پسر آدم باید یک کوین اسپیسی باشد.










آدم عاقل همیشه یک سامان گلریز در جیب ِ بغلش دارد.


3/30/2009

رفته ای بیرون مبل بخری. از پشت تلفن به من زنگ می زنی و با آب و تاب برام تعریف می کنی که مبل های راحتی خیلی خوبی دیدین. مبل چرم مشکی با بالش های جگری. پیش خودم فکر می کنم که حتمن چنین مبلی باید مبل زشتی باشه.

دوباره زنگ می زنم و شما تو راهید و می خواین همین امشب مبل ها رو ببرین خونه. ما هم نشستیم توی خانه. ولو جلوی تلویزیون. شام ماهی سفید درست کردیم.

گشنمه. از صبح تا حالا فقط یه ذره ناهار خوردم. فسنجون. یه روز کامل با غذاهای شمالی. نون و پنیر می خورم. بعدش هم کمی خیار. خیار ها رو که می بینم هوس می کنم سالاد شیرازی درست کنم. هر چند که فکر می کنم که زیاد با ماهی جور در نیان.

نشسته است توی هال، جلوی تلویزیون. خیار ها رو پوست می کنه و دونه دونه می ندازشون توی ظرف گود. به من می گه: "این قابلمه هه هشت تا برنج جا می گیره؟"

تلویزیون شبکه ی استانی داره یه سریال پلیسی نشون می ده و من هم نشستم جلوی اون و فکر می کنم که امشب تا همه دور هم جمع بشن زودتر از ساعت ده نمی شه.

بوی ماهی تمام خونه رو گرفته. دلم ضعف می ره. سریال تلویزیون یکی از قسمت های جدید کبری یازدهه.

زنگ می زنم. کجایید شما ها؟ بهم می گی که چه خوب ِ که نزدیک ِ عیده. تمام مبل فروشی ها ده درصد تخفیف می دهن.

یاسی از صبحه که دستشویی نرفته. همه بهش گیر دادن که خوب برو دستشویی. میگه خوب، ندارم!

+++

چهارم عید عروسی پسر عمومه توی رشت. پنجمش عروسی داداش یکی از دوستای صمیمی. شیش ام عروسی دختر یکی از همسایه های قدیمی. همه توی تکاپو ان و می خوان عید برن رشت و اون طرف ها بگردن. هر روز می رن لباس می خرن و ماشین می برن برای سرویس و آرایشگاه و اینجور چیزها.

حوصلم نمی یاد برم شمال. حوصله ی یه سفر بیشتر از یه روزه رو ندارم.

برای عید نمی خواستم لباس بخرم. بابام هی گیر داد گفت اگه می خوای بیای عروسی برو یه چیزی بخر. البته اونموقع تصمیم داشتم برم عروسی. هر چی گشتم چیز خوشگل پیدا نکردم. فقط یه پیرهن دیدم قرمز بود که از پشت ویترین فقط یقه اش معلوم بود و رنگش هم خیلی خوشگل بود. وقتی اورد برام دیدم که بالای جیب هاش پارچه های چین چینی دوختن. اول خواستم بخرم نمی دونم چرا پشیمون شدم. شاید به خاطر اون چین چینی های نا متعارفش.

+++

من از آدم های بد قول خیلی بدم می یاد. یعنی وقتی که یکی بهم قول می ده، اگه یه روزی، یه ساعتی، یه جایی قرار می ذاره یا بالاخره قول کاری رو می ده من همش منتظر می مونم. تموم فکرم به اینه که کی می شه و اگه یه چیز خیلی خوب هم باشه که چه بدتر. حالا تو از اول زمستون بهم زنگ زدی و گفتی که به زودی باهات قرار می ذارم. خیلی وقت گذشته و تو قرار نمی ذاری و نمی ذاری و نمی ذاری.

+++

رفتم موهامو کوتاه کنم. دوستم بهم یه جایی رو گفت برم اونجا. آرایشگاهش بزرگ بود و جای گرونی بود و بیشتر از دوازده تا آرایشگر داشت. عین بقالی بود. همین طوری آدم ها می رفتن و می یومدن. هر کس سر و کله اش با مشتری خودش بود و صدای موسیقی و صدای حرف زدن اون همه آدم. جای جالبی بود. خیلی خوشم اومد از جاش و آدم هاش و خیلی گرم بود همه چی. بقل دست من یه پسر بور و سفید پنج- شش ساله نشسته بود با داییش اومده بود انگار می خواستن برن مهمونی اومده بود موهاش رو درست کنه. موهای منم خیلی بد درست کرد. چند بار بهش گفتم که نمی خوام موهامو کوتاه کنم فقط می خوام مرتب بشه. بالاخره موهامو یه جورایی مثل مدل آلمانی زد و خیلی کوتاه شد. من که معمولن آرایشگاه نزدیک خونمون می رفتم دو- سه تومن می گرفت گفتم دیگه اینجا نهایتن پنج تومن می گیره. هفت تومن هم گرفت که اصلن خوب هم اندازه ی پولش کوتاه نکرد. آخر سر که پسر بغل دستی موهاش درست شد، چنان ذوق می کرد و می چرخید تو سالن. ولی بازم اونقدر شلوغ بود که صداش اصلن نمی یومد که سر می خورد کف سالن و یه چیز هایی می گفت.

+++

ماهی عید هامون اونقدر گند ان که وقتی گذاشته بودمشون توی یه تشت ِ روی پله های بیرون،. یکیشون از توی تشت پریده بود اوفتاده بود زیر ِ راه پله.
ولی زودی دیدمش، نجات پیدا کرد.

+++

امشب یه مجموعه ی فیلم کوتاه که به مناسبت ِ شصتمین سالگرد ِ جشنواره ی کن بود دیدم. توی فیلم برادران ِ داردن دختره بازیگره فیلم رزتا بود که بزرگ شده بود موهاش بلند بود و رنگش کرده بود. توی فیلم ِ آلخاندرو گونزالس ایناریتو هم دختره بازیگر فیلم دی نایت دی نایت بود که دلم برای این دو تا تنگ شده بود. تازه یه کنسرت هم از دایدو دیدم.
روحم شاد شد.

+++

پرده ی اتاقم رو درآوردم که بشورم. انگار اتاق لخت شده. کچ هایی که شیشه ها رو چسبوندن به پنجره از نم بارون زرد شدن. رنگ های پایین پنجره زنگ زده.
یه سال بوده که نمی دونستم پشت اون پرده چه خبرایی بوده.

+++

خیلی وقت ِ که می خوام زیر تختمو تمیز کنم. پر کاغذ و سی دی و کتاب ِ
پر از گرد و خاک ِ

+++

بعد از چند وقت دوباره کد ناشناخته ی مایکل هانکه رو دیدم.
اوهوم.

+++

عید جمعه است. پنج تا تخم مرغ رنگ کردم. یه دونه قرمز. یه دونه آبی فیروزه ای. یه دونه ابر و باد. یه دونه رنگین کمونی. یه دونه هم نمی دونم چه جوری بگم، قاطی، پاتی- راه راهی.

+++

امشب که چهار شنبه سوری بود من که تا ساعت هفت خواب بودم. بعدش هم قرار بود بریم مهمونی. سر کوچمون هم بچه خورده ها آتیش روشن کرده بودن و حال می کردن و ترقه و اینا.

رفته بودم توی بالکن خونه ی کسی که رفته بودیم خونشون مهمونی. از توی بالکن دو تا سگ بزرگ مثل ِ نژاد گرگی ها بودن. دیدم توی خیابون برای خودشون راه می رفتن. یکی سفید. یکی سیاه. انگار دو قلو بودن فقط رنگاشون فرق می کرد. سفیده خیلی ناز بود. سیاهه هم پاش می لنگید. نمی دونم چی کار می کردن اونجا. به قیافشون از اون فاصله دو طبقه نمی خورد که ولگرد! باشن.

شب همش با یاسی می رفتیم توی اتاق خواب من براش لاک می زدم. تمام لاک های طرف رو زدیم. یه تیکه آبی، یه تیکه صورتی با یه خال قهوه ای وسطش. یاسی هم هی می رفت لباس هاش رو عوض می کرد و دامن و شلوار می پوشید. می رفتیم مدل موهاشو عوض می کردم و
با گیر و کش و اینا.

شب هم که اومدم خونه دیدم لاک پشتم سر و دست و پاهاشو کرده توی لاک رفته زیر آب خوابیده. برق که روشن کردم و با سر و صدای همه بیدار شده بود، توی آب می چرخید.

+++





با بهار داشتیم حرف می زدیم که اسم لاکپشتمو چی بذاریم. تعریف کرد که قبلن تر ها یه لاک پشتی داشته اسمش شفتالو بوده بهش می گفتن شَفی جان. منم گفتم خوب به یاد ِ شِفی جان اسم این یکی رو بذاریم شِفی جان.

این طور شد که اسمش شد شِفی جان.

+++

یادت افتادم امروز ظهر. یاد ِ دو- سه سال پیش. که چقدر خوب بود هر روز بعد از مدرسه می رفتم کافی نت کنار مدرسه که وب کم داشت. خونمون اون موقع ها وب کم نداشتم، الان هم ندارم. نمی دونم چه جوری بود. دوست داشتیم هم رو -رو در رو- ببینیم. همون اول ها که از ونکوور اومده بودی و بلد نبودی فارسی بنویسی و فقط یه ذره حرف زدن بلد بودی و پینگیلیش می فهمیدی و جمله ها رو بلد نبودی بنویسی و برام انگلیسی می نوشتی و من نوشته هات رو نصفه نیمه می فهمیدم. راستش اون روزا خیلی خوشحال بودم. برای همه چی. از اینکه اون روزها دوتامون زندگی هیجان انگیزی داشتیم و تو با مونا بودی و باید برمی گشتی به دانشگاه و دخترت و خونه و زندگیت. و تو رفتی و برنگشتی و یادم هست که اونموقع ها احمدی نژاد تازه رئیس جمهور شده بود و تو می گفتی که می ترسم بیام و نتونم برگردم. یادمه برام نوشتی که اومدم ایران با هم می ریم محلات، شاید مونا هم باهام بیاد. بعد گفتی که مونا حامله است و دارین بچه دار می شین و حالا حالا ها بر نمی گردی و بعد با مونا بهم زدی و با هم عروسی هم نکردین.
داشتم همش فکر می کردم به دخترت که تقریبن هم سن وسال من بود. اسمش رو یادم رفته. هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد. یه اسم ایتالیایی خیلی کوچولوو راحتی داشت که یادم رفته و چند وقت پیش که با هم چت می کردیم چقدر خوب فارسی یاد گرفته بودی و پنج دقیقه بعدش کلاس داشتی و داشتی از کتابخونه دانشگاه باهام چت می کردی. جی میلت رو هم بهم دادی، گمش کردم. اصلن ازت خبر ندارم.

شماره ی موبایل ایرانت رو می گیرم. هنوز هم قعطه. یعنی اینکه ایران هم نیستی.
من دلم برات تنگ شده که به غذا می گفتی گذا.

+++

زبون فرانسه
باید یه روز یاد بگیرمت.

+++

پیش خودم گفتم بهت حق می دم. که شوکه شده باشی، ترسیده باشی یا اصلا نتونی درک کنی. برای خودم که خیلی ساده بود همه ی اون حرف ها که بین ما رد و بدل شد و تو هم برعکس همه خیلی ساده برخورد کردی.

+++

تمام شده ام
دیروز داشتم به دوستم می گفتم:
تنها ام


صدای باران آمده
من از غصه،
ترکیده ام


باد، باد، باد
پف کرده ام
خالی می شوم


همه چیز، همه چیز، همه چیز
می گذرد؛ چیزهای خوبی برای خودم
آرزو می کنم


زیر چشمانم گود رفته است
من شانس های زیادی
داشته ام


زیر پوست من
دنیا می چرخد
آدم های خودش را دارد

+++

همه چیز آرامش بخش بوده است، زیر کاپشنم پاره شده بود، می خواستم رد شوم از خیابان، دور میدان، از آن داروخانه ی سر نبش، مسواک بخرم...

+++

دلم تنگ شده بود دیروز برات. می دونستم اگه دوباره بهت زنگ بزنم تو اصلن انگار نه انگار که گذشته بر ما چه گذشته.
همین هم حسنیه که یکی هست که همه چی رو زود یادش می ره یا حداقل به روی خودش نمی یاره و تظاهر می کنه که یادش رفته.
فکر می کنم. زنگ بزنم؟ نزنم؟
می دونستم که دوباره پشمون می شم.
دلم می خواستت ولی زنگ نزدم.

+++

دیدمت سر خیابون. توی گوشت آهنگ داشتی. خواستم فقط بیام جلو بهت سلام کنم.
مدرسه ای هستی؟ سوار اون اتوبوسه می شی؟

+++
می گفتم برایم مهم نیست، که برای قبلی بود. که تمام ِ تجربه ها که در راهند. دست از سر کسی برداشتن، رفتن، که نباشی. که من می خواهم، دوباره، همان تجربه ها بیایند سراغم. مرا اغوا کنند، گول بزنند، کاری کنند.

2/19/2009


تموم بعد از ظهر رو توی خیابون راه می رفتیم و با هم حرف می زدیم و من حس ِ خیلی خوبی داشتم نسبت بهت. یه آدم ِ سینما کلاسیک دقیقن همه چیش ضد ِ من. با بوی سیگار ِ آشنا و حرف هایی که برای هم داشتیم و تو همش منو یاد ژان ژنه می نداختی.


2/17/2009


مامان: چه بسته ی سنگینیه. فکر کنم توش لیوانه!
_چطوری؟ دماغت چاقه؟
مرسی. کجایی؟ فیلم ها رو چی کار کردی؟
_سلام. همین دور و برام. فیلم ها به احتمال زیاد فردا. توی راهه. پست ایرانه دیگه. حوصلم سر رفته!
اگه حوصلت سر رفته بگیر بخواب یا کتاب بخون یا...
_من که همش خوابم! کتاب خوب هم ندارم! فیلم خوب هام هم ته کشیده! فعلن یه ذره موسیقی هست! می دونی الان هوس چی کردم؟ از این دوستا که می یان سراغت می رین با ماشینش خارج شهر می گردین.
اوه ولی من دوست دارم اول بخوابم تا بعدش چه شود.
_خوب! بگیر بخواب! تنبل! الهی کابوس ببینی! آقای فیل بیاد توی خوابت!




_بیدار شدی؟ کابوس دیدی؟ آقای فیل اومد به خوابت؟
فیل بزرگ رو می گی که از چلسی اخراج شد؟
_این دیگه کدوم فیلی هست؟ من که خودم به شخصه یه آقای فیل بیشتر ندارم.
اوکی تو فیل گاس رو می گی.




_ ای قاتل ساندویچتو نمی خوای بدی بخونم؟
باشه عمویی. ولی اول باید بگردم و پیداش کنم. چه ساعتی لا لا می کنی؟

2/16/2009

خوبه
خوش اخلاق تر از دیروزم
مرسی واسه نوشته هات
خوبی؟
پیرمرد هات چطورند؟
میو

2/15/2009


تموم ِ کیفش به اینکه که وقتی شام ندارین و کسی حوصله شام درست کردن نداره پاشی بری از اون گوشت قل قلی ها درست کنی.
تموم ِ کیفش به اینه که نیم ساعت یه بار بری از توی فریزر بستنی های یاسی رو کش بری.
تموم ِ کیفش به اینه که یه هفته هله هوله نخوری تا جوش های صورتت خوب بشه و به خودت قول بدی که صورتم برام مهم تره تا خوردنی. بعد تا خوب بشه از فرداش دوباره شروع کنی به هله هوله خوردن.
تموم ِ کیفش به اینه که همه ی کارهاتو با برنامه ریزی انجام بدی ولی اتفاقی جلوشون بدی.
تموم ِ کیفش به اینه که توی هوای سرد با محمد رضا از اون مغازه ی تو خیابون که بوی کره می ده همیشه بری ذرت بخری و توی خیابون سرپا بخوری با اینکه می دونی هر وقت از اینا خوردی شبش دل درد گرفتی.
تموم ِ کیفش به اینه که تو رو ببره کبابی "عمو سید" با نون های داغ تنوری.
تموم ِ کیفش به اینه که بریم توی پاساژ لباس. هر مغازه ای رو که رد شدیم لباس های مورد ِ علاقمون رو انتخاب کنیم.
تموم ِ کیفش به اینه که فقط کتونی آل استار بخری.
تموم ِ کیفش به اینه بری خونه ی دوستت با خواهر ها و برادر ها و مادر ِ مهربونش املت بخوری.
تموم ِ کیفش به اینه که بری خونه ی دوست ِ دانشجوی تنهات براش کیک نسکافه ای درست کنی.
تموم ِ کیفش به اینه که با شماره های ناشناس بهش مسیج بدی ولی اون هنوز هم تو رو بشناسه.
تموم ِ کیفش به اینه که یه دایی هست که هر چی کار داری برات انجام می ده و وقتی صبح حالشو نداری می ره بستتو پست می کنه.
تموم ِ کیفش به اینه که بری توی اینترنت عکسای جورج کلونی رو جمع کنی.
تموم ِ کیفش به اینه که به احمد بگی بره پیکان ِ باباشو بدزده برین خیابون.
تموم ِ کیفش به اینه که نیم ساعت تموم، بدون حرکت بشینی زیر دوش ِ آب گرم.
تموم ِ کیفش به اینه که با دوستایی که راحت نیستی قطع رابطه کنی.
تموم ِ کیفش به اینه که شبش با بابات کلی دعوا کنی و بگی دیگه باهات حرف نمی زنم بعد صبحش از هر دو طرف انگار نه انگار.
تموم ِ کیفش به اینه که بشینی برای یاسی کاردستی درست کنی. با دکمه و نخ های رنگی براش گردنبند بسازی، کارت پستال ِ زرافه درست کنین، روش لاک صورتی بزنین.
تموم ِ کیفش به اینه که تا صبح بشینی چهار تا فیلم رو پشت ِ سر هم ببینی.
تموم ِ کیفش به اینه به بهونه های بی خودی بی خودی باهاش قرار بذاری.
تموم ِ کیفش به اینه که تموم ِ برنامه هاتو، حتی مو کوتاه کردنتو بذاری برای بعد ِ دانشگاه قبول شدن.
تموم ِ کیفش به اینه که می تونی با خواب هات زندگی کنی، صبح که از خواب بیدار می شی می تونی اونا رو دوباره مرور کنی به صحنه های خنده دارش دوباره بخندی.
تموم ِ کیفش به اینه که وقتی اوربیت ِ اوکالیپتوس می خوری بعدش سیب ِ زرد بخوری و به مزش فکر کنی.
تموم ِ کیفش به اینه موهات رو خودت توی حموم کوتاه کنی.

تموم ِ کیفش به اینه همیشه توی گوشت موسیقی داشته باشی.
تموم ِ کیفش به اینه که ناهارتو ساعت سه وقتی همه دارن چرت می زنن و تو تازه بیدار شدی بخوری.
تموم ِ کیفش به اینه که مسواکتو توی حموم، زیر دوش بزنی.
تموم ِ کیفش به اینه که کادوی تولد ِ نامزد دوستتو تو بری انتخاب کنی، بخری و کادو کنی و حتی دوستت هم روحش خبر نداشته باشه تو کادو چیه بعد ببره واسه نامزدش و کلی براش کلاس بذاره و نامزد بگه تو چقدر خوش سلیقه ای!
تموم ِ کیفش به اینه که بری سینما فیلم های چرت و پرت ببینی تا فقط وقتت پر بشه و نری مدرسه.
کیفش به خیلی چیزای دیگه هم هست تازه...

1/30/2009


حسین- شاید یک سال یا کمتر
راشید- شاید چهار سال یا بیشتر
سعید- شاید سه سال یا کمتر

کیا. شاد و سرخوش. کیم می خوره. دو و ربع ِ ظهر ِ جمعه.

1/29/2009

من همش به تو فکر می کنم که چطور خوش و خرم توی باغ یه قابلمه بزرگ ناهار خوردین. که موقعه ی برگشت از توی باغ خیار کلی خیار چیدین. سر راه که جمعیت و ترافیک رو با ماشین عروس دیدین ریتمیک از او زیر بوق می زدی. که یواشکی دیدنتون داشتی با ایرج سیگار می کشیدی.

1/21/2009

توی خواب
انگشت کوچیکه ی منو گرفتی
یه گوشه خیر شدی
حرفای قلمبه سلنبه می زنی

1/12/2009

برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.

برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.

برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.

برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.

برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.

برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.

برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.

برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.

برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.

12/24/2008


هر وقت این آهنگ رو می بینم یاد ِ نیوشایی که ندیدیم می یفتم. یه حس ِ گیرایی بین این آهنگ و به یاد ِ نیوشا افتادن هست که.

این آهنگ برای نیوشاست برای تموم ِ مهربونی هاش.


12/22/2008

میگم خوابم می یاد. حوصله ندارم مسواک بزنم.
میگه باشه. پس بیا نخ دندون بزن!

12/17/2008

توی این گیر و دارها و سرما فقط اسباب کشی ِ خونه ی مامان بزرگ کم مونده بود. کلی از وسایل هام رو توی اسباب کشی گم کردم. چیزای قدیمیه تازه ای هم پیدا کردم. نصف ِ وسایلم رو ریختم دور. اونقدر خرت و پرت داشتم که نگو. حتی نمونه سوال های امتحانی دوره ی راهنماییمم نگه داشته بودم. داریم از این خونه می ریم. با اینکه خیلی قراضه و خراب بود ولی خوب سوارخ سمبه های زیادی داشت و بزرگ بود و کلی توش خوش می گذشت.
من بدم می یاد از خونه ی جدید که کفش سرامیک ِ. عینهو حموم می مونه!

12/11/2008

منتظریم برف بیاد. بریم پارک ِ دراز ِ پر درخت ِ لب ِ کمربندی که جلوی خونه ی قدیمیشون ِ که اونقد درازه که نمی شه آخرشو دید و تا تهش بریم و یخ کنیم!
کتاب ِ خلاقیت موسیقی خر است!
یه گفت و گوی خیالی

_خوب! حالا که گواهینامه گرفتی شیرینی چی بهم می دی؟
بیا!... این دویس و شیش ِ ام مال ِ تو!
زندگی همین است
که سر زده پیشم بیایی و
با ماشین برویم دوری بزنیم و
آهنگی گوش کنیم.
هتل ِ کنار ِ سینما فلسطین. که می شه حتی پنجرشو باز کرد و فیلم ها رو دید. که شب من بگم حتمن صبح خواب می مونم بیا بیدارم کن!
من ِ احمق مسیرم خانه ی دوست ِ قدیمی است که سر ِ راه خانه ی توست. خوب مرا هم برسان دیگر!

به قول ِ شاعر

زندگی باحاله!!!

خیلی کم بهت فکر میکنم. یه جوری مث ِ همه چیزا. خیلی کم می خوام ازت بشنوم که فکر کنم که انگار اصلن چنین آدمی برای من ِ به ظاهر عیاش ِ خوش گذارن ِ مایه دار عادی هست. نع! تو اگر بدانی که من در مورد تو چه فکر می کنم و تو که اصلن... اصلن می دانی چیست؟ خیلی وقت است که ناراحتم می کند ولی مهم نیست.
دفترچه کوچیکم اگه جا مونده باشه پیشت حتمن تا الان تمام زندگی منو بر باد داده.

11/26/2008

خیلی وقت ِ که دیگه
به هیچ چیز و
هیچ کس،
غبطه نمی خورم

11/23/2008

11/21/2008

یه کاپشن ِ سبز ِ کلاه خزدار ِ پشمالو دارم که وقتی می پوشم مث ِ اسکیمو ها می شم. آقای س-ک-س و موز می گه جون می ده اون خزه های کلاهتو بغل کنی باهاش بخوابی یا یه بالشی، پتویی، چیزی ازش درست کنی!

11/18/2008

فیلم تولد ِ مسعود رو که می بینم می گم اَه. چقد من بد می رقصم!
البته بعدش که عکس هاشو می بینم امیدوار می شم. می گم وااای. چقد من خوش عکسم!

11/13/2008

به لغت نامه ی "نوشخدا" خوش آمدید:


"مَمه دون" بر وزن نمکدون. "ممه دونی" بر وزن کامنت دونی. بنویسم یادم نره. باستی این کلمه اختراع می شد که بیانگر نرمی و لطافت باشه خب ....

Newsha. 4.22 Am

11/09/2008

فکر می کنم به باغ سیزده بدر امسال که خانوده ی کوچکی داشتند و بعد از ظهر که رفتیم پیششان با قابلمه ی دود خورده ی روی آتششان و یه اتاق کوچیک که توش شاید یه آدم فقط جا می شد. نمی دونم مال ِ کجا بودن. از اون مایه دارها. با پنج- شیش تا ماشین مدل بالای شیک. خیلی بانمک بودند. تو باغشون استخر بود با یه آب ِ سرد ِ یخ. چمن و با گل های خودروی زرد ِ خوشگل و بدبو. همه آنجا بودند. حتی تو با زنت و دخترت و من و همه. درخت های جوونه زده ی قرمز با لونه گنجشک های کوچولو ی زپرتی. دوربین بدون شارژ. آدم های خسته از ناهار، بارون، باد. یه جای شلوغ با آدم های ظرف ِ کثیف ِ غذایی به دست. پر از بچه تپل های ِ سفید ِ لپ قرمزی ِ افغانی. آدم های پرواز کنان. که می سریدند روی لیزی اش. نع! سر نخورده است. که برود بالا. ولی خوب چه کسی می توانست بالاتر از دختر مو کوتای تو برود؟ هوا سرد بود و خنک. با باد و پیراهن یقه هفت. صدا ها که کلاه کاموایی سر کرده بودند و نبود هر حسی به جز سیزده بدر و گره زدن سبزی و سبزی های بلند، روی کاپوت ِ ماشین ها و جای پارک و آب خنک. استخر سبز. ماشین ِ گرم. پارک ِ شلوغ، پر از آدم های شاد ِ عصبانی ِ خوشحال ِ عبوس.
تو فرشته ی نجات ِ پنج شنبه ها آخر ِ وقت هستی.
تو آماده ای برای دست های فلفلی ِ سس مالی شده؟
_ بعله.
پلیور ِ آبی
موی مشکی
صاف، کنار

سفید
بور
قهوه ای، شکلاتی


سر، رو به بالا
مث ِ همیشه


_ببخشید،... سلام!
مرسی، اوم... خدافظ!
روی کیبورد ش َ ت َ ر َ ق!
خودم زبون دارم ک ِ، حتمن نمی خوام بگم د ِ

10/26/2008

به بهار:

حالا ماه شدی!
تلفن که می زنی
بعد از بی جواب ماندن ِ تماس ام
تبخیر می شوم
نارنجی ِ لطیف می شوم
در صدات
که مخمل است، که برگ گل است، که صبح است.
ثانیه ها سنگین بوده است
روی سینه ام
حالا که آه...
حالا که بهتر نفس می کشم، می فهمم.
خدا خدا کرده بودم که بن بست نشویم.
جان ِ جهان باز مرا نواخته است.
آشفتگی هایم را
بی طعمی ِ تصویر ام در آینه را
به یک کرشمه خریده است.
پاسخ بوده است.
کم نیاورده است...
پ.ن: شعر رو از توی همین وبلاگ خونی ها، خیلی وقت ِ پیش، از یه وبلاگی کپی/ پست کردم. یادم نیست مال ِ کجا بود.
برو. کاسه کوزه ات را جمع کن. به همان کشتی برو و همان افسر باش! از پله بپر پایین! پایت را جر بده و پیچ! به هند برو. شش ماه در بیمارستان باش! فقط اگر وقت کردی و به ایران آمدی، لطف کن و از سر ِ لطف طرف ما نیا و نصیحت های ارسطویی ات را بگذار برای زمانی که خواستی به رختخواب بروی. تا وقتی که به قول ِ خودت حداقل پدر شده باشی و دیگر این طرف ها پیدایت نشود و بچه ی عجوزه ات را صبح تا شب، شب تا صبح، به پذیرایی دعوت کنی و برایش فلسفه های فرهیخته گانه ات را که به شمار تمام ِ ده سال های بعدی ست، گره زنی.
تو، همچون پدرت، خرفت هستی.
می گه من خیلی خوش شانسم! نیگا کن. من متولد 4/4/44 ام. این چهار تا 4 رو که با هم جمع کنی می شه 16. بعدشم 1 با 6 می شه 7. یعنی بهترین عدد دنیا. یعنی این که من خیلی خوش شانسم.

می گم من خیلی خوش شانسم! نیگا کن. من متولد 1369 ام. 3 رو با 1 جمع کنی می شه 4. بعدش اگه 6 رو از 9 کم کنی می شه 3. بعد اگه 3 و 4 رو با هم جمع کنی می شه 7. یعنی بهترین عدد دنیا. یعنی اینکه من خیلی خوش شانسم!


می خندد... صورتم را می بوسد.
مهرداد به من:

_می دونی ما دوتامون از یه مشکل رنج می بریم.

چه مشکلی؟

_نیگا کن. دوتامون دماغون گنده ست، ولی مال ِ تو گنده تره!

خوشگله که!

_آ آ آ آ آرررره... فقط عین ِ جوجه عقاباس!!!
عوضی هااااا، مرا اینقدر سر در هوا نگذارید! جوابش یک کلمه هست. دو گزینه دارد. آره یا نه؟
من تو را دیدم که شلوار ِ گشاد لی به پا داشتی. موهایت را از کناری به کناری زده بودی. پشت موهایت را مرتب نکرده بودی. یه دستت را در جیبت گذاشته بودی و آن دیگری را زیر چانه ات حرکت می دادی.

تو بهترین کسی هستی که می توانی باشی، خیلی می خواهمت.

10/20/2008

من دیشب تو سال ِ هزار و نهصد و نود و یک توی "رم" بودم م م...

10/19/2008

جدیدن بی سر و صدا شدی... ،؟

10/16/2008

من ایمان دارم که خوشبختی ها، همه با هم می یان.
از دیروز بعد از ظهر تا حالا،
اندازه ی یه عمر خوشبخت بودم.
اینقدر خوشبختی ها سرازیر شده که
دارم نفس می کشم
من
خیلی، خیلی
خوشبختم
روی پیشونیم جای خراش ِ یه چنگه! عین ِ زخم چاقو می سوزه!
دیروز که تو زنگ زدی و گفتی کجام و من گفتم خونه و تو گفتی من سر کوچتونم، پیش خودم می گفتم که کاشکی خونه نبودم. که تو ماشین پدر زنت رو برداشته بودی و بعد از این همه مدت که من روز قبلش شماره تو رو که به شماره ی راستین خیلی شبیه بود گرفته بودم و یه ذره به زور باهات حرف زدم و حالا اومده بودم پیشت جلو ماشین، روبروت روی صندلی. که تو گفتی بابای سمیه مرده و اصلن برای من مهم نبود و اینقدر باهات سرد بودم که تا یه دور چهار راه زدی من گفتم در خونه رو باز گذاشتم، کسی خونه نیست باید برم و تو گفتی خوب برو در رو ببند و برگرد من گفتم که فردا بیرون می بینمت. حالا که امروز هست موندم که چه جور چهار ساعت دیگه باهات قرار دارم. می دونم اگه نیام اونقد ِ زنگ می زنی که روانیم می کنی و راستی صبح دیدم کسی را که در خواب هم فکر نمی کنم ببینی. و کارهایی کردم که خوابش را هم نمی بینی تا این بعد از ظهره اینقد ِ خوب بوده که گفتم دیگه کم مونده سعید میل بده!

10/15/2008


10/13/2008

کجایی دیوونه؟

(سه مرتبه)

محمد رضا می گفت که اصولن با کسی قرار نمی ذاره. بذاره هم دانشگاه نمی ذاره.

به من گفت دانشگاه جاییه که همیشه هستم، بیا اونجا.

دیدی؟ دددددددددددددیییییییییییییییییییییییییییدددددددددددددددددددددددددددییییییییییی؟؟؟

فکر می کنم همین رابطه که می شود هر فصل همدیگر را دید، در رابطه با کارها صحبت کرد و امانتی ها را پس داد، کافیه کافی است. هر چند می شود جمعه ها هم همدیگر را اتفاقی در پارک جنگلی ای، جایی دید.
مهمون سر زده باید بره بمیره!
هر دو کنار هم بودید. روبروی من. هر دو مهم ولی تو مهم تر. نمی دانم چرا برایتان بوس پرت می کردم و تو انگشت سبابه ات را می بوسیدی و به طرف من می گرفتی و نزدیک ما که حالا دو تا شده بودیم آمدی و به ما گفتی که انگلیسی حرف بزنید؟ نه کناری خودم را یادم هست نه کناری ِ تو را. از آنجا که رفتیم شکلات های کاکائویی بزرگ مستطیلی بود که شیرینی اش دل ِ آدم را می زد.

10/05/2008

دوره ی بعد
به انجمن می آیی
یا
دانشگاه
سرت شلوغ است؟
می گه تو برام حکم آدمی رو داری که کلی وقت می ذاره تخمه ها رو می شکنه و پوست می کنه و نمی خورشون و نگهشون می داره تا زیاد بشن تا یهویی بخوره، بعدن من که از مسافرت بر می گردم می یام همه ی تخمه های آماده ی تو رو می خورم!
- می دونی به آدمایی مث ِ تو چی می گن؟
چی؟
- مااااااااادددددددددر جن*ده ه ه ه

10/04/2008

به خورد ِ این پیرمردا چی دادن که اینقد این اعتماد به نفسشون رفته بالا؟!
یادمه خیلی وقت پش بود شاید هفت- هشت سال پیش. نمی دونم. سوار اتوبوس بودم ردیف جلو- جلوی در که وقتی از روی پل رد می شد کلی به آدم باد می خورد. که تو با آن لباس های خیلی بد ات- تنها واژه ای که در آن موقع با تصور لباست به ذهنم رسید- کنار من نشستی. خیلی برایم غیر منتظره بود، خیلی یعنی خیلی خیلی زیاد و از تعجب داشتم شاخ در می آورم و گفتی که دوست های دو قلو ات در مدرسه ما هستند و رفته اند خارج همین روزهای قبل و من که از دوقلو های مدرسه فقط عبدالکریم و عبدالرحیم را یادم بود و بچه های مدرسه ی ما به خارج رفته بودند؟... و تو آنقدر بلند حرف می زدی که من می ترسیدم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم که انگار همه داشتند به ما نگاه می کردند و آنها هم شاخدار شده اند وقتی اسم و فامیل ام را پرسیدی اسم پسر خاله ام را گفتم و تو گفتی این آقاهه که مغازه لوکس فروشی دارن رو می شناسیش و من گفتم آره داییمه و تو که از ایستگاه بعدی پیاده شدی و رفتی کارخانه تان و من امروز همش به یاد ِ تو بودم.
چشم هایت اسپرم می پاشند.
اوهوم! نامه ی من رسید. و باز مث ِ همیشه وقتی پستچیه اومد من خواب بودم. گفت تو که همیشه خوابی. چشمام که باز نمی شد و همینجوری یه دونه از اون امضا قروو ها زدم و گفتم آره، آره. وای چه نامه ی بزرگی بود و من تصمیم گرفتم نامه ی خودم رو در ورق زاپاس! بعدی بنویسم. فکر کنم یه یک ماهی طول بکشه تا من بتونم اونو پر کنم و دارم به رفتاری خیلی فجیع فکر می کنم. و این نوت بوک رو هم الان می بینم. باشه. باشه. باشه.

9/29/2008

عکس روی دکستاپ ِ من یه دختر مو فرفری آبیه دوست داشتنی

9/27/2008

_سر من خیلی شلوغه. می دونی... اینقدر مث ِ تو مهربون نیستم که بتونم زیاد باهات در تماس باشم... می دونی... اینا همه از مهربونیت ِ.

شاید واسه اینه که سر من خیلی خلوته...
از بدختی 1 خارج می شوی
وارد بدبختی 2 می شوی

9/26/2008

9/25/2008

دیشب آخر شب بود طرفای یازده هوا یه نمور سرد بود شلوار لی درازه و کتونی سفید پانیه و تی شرت طوسیه و سیو شرت زرد ِ قناریه رو پوشیدم که با مسعود بریم دوچرخه سواری. هوا خنک و خیلی خوب بود و خیابونا خلوت و آماده واسه ویراژ. اوووم من همش توی گوشم آهنگ بایسیکل ریس فردی بود و من فقط انگار رفته بودم رو دور ِ مای بایسیکل و ولش نمی کردم و بیشتر از همه هم به یاد جازیستشون بودم که اسمشم نمی دونستم.

9/18/2008

از دیشبی بخاطر سردرد و دل درد و کوفتگی و ضعف و بی خوابی و قرص و دوا و اینا قیافم همینجوری شده. کلن سیستم هام از اول ِ هفته مختل شده. خوابم میاد ها، شدید. دارم از سر درد می میرم ها، شدید. ولی وقتی می رم تو رختخواب اصلن خوابم نمی بره!
بعدشم خورد و خوراکم هم همین طوری شده. گشنمه ها، خیلی. دارم از ضعف می میرم ها، خیلی. ولی تا یه ذره غذا می خورم سیر می شم و دیگه نمی تونم بخورم. امروز صبح سر جلسه دو بار اومدم بیرون آب و شکلات خوردم که غش نکنم وسط ِ جلسه ی امتحان. دلم هم درد می کنه راستی. آبریزش بینی هم همچنین. سردم هم هست راستی! کلی می رم زیر ِ پتو.

صبح
آقای دوست: چیه؟ دوباره دیشب فیلم ژاپنی دیدی؟
- چه ربطی داره؟
پس چرا چشات اینقد تنگه؟ تو که قبلن چشمات مث ِ گاو درشت بود!


به ملاقات من اگر می آیید برایم آلوچه (با طعم آلو- زغال اخته و خرما) بیاورید!

9/13/2008


تو خیلی خوبی
تولدت... مبارک

9/08/2008

یکی پا بشه بیاد یه وام قرض الحسنه با اقساط ِ خیلی بلند مدت به من بده. ثواب هم داره ماه رمضونی.

9/06/2008

تنها بهونه ای که واسه گوشی روشن گذاشتم دارم تویی دختر شیرازی ِ اصفهونی.
بهترین اتفاقات ِزندگی من از پیش تعیین شده بوده اند.
هم می خوام، هم نمی خوام.
ولی بیشتر؛

می خوام.

در همین جا زمان را ثبت کردم.

1:01 PM

هوس ِ لباس زمستونی هامو کردم.
تابستون ِ لعنتی که تموم بشه...
عاشق ِ سیب زمینی های ته ِ قابلمتم!
همیشه عجله دارم...
پدر: بنویسمت دانشگاه آزاد؟
پسر: نع! قربون ِ دستت!
تو همیشه بعد از من، جهش داری.
من عاشق ِ پنج دقیقه ی بعدشم.

دنبال ِ یک جواب که با عقل جور در بیاید برای تو ام.

من تو را می خواهم
حتی اگر؛

در پاگرد آموزشگاه
با تو دست دهم.
من به دنبال موسیقی درون ِ گوشم چنان پرش دارم که گویی سال هاست پرنده بوده ام و درون این آه ها و فاکینگ ها حس می کنم که لخت شده ام و سرعت ام هماهنگ ِ سرعت ِ نور هست و چه خوب هست ادامه داشته باشد.
دیگر پدرت را در نمی آورم.

تنها جایی که هیچ وقت نرفتم و قول می دم که نرم تبریز ِ
تنها جایی که هیچ وقت نرفتم و قول می دم که برم شیراز ِ
Life’s What You Make It
تو خیلی دخترونه می نویسی.

_ تازه کجاشو دیدی؟

آره، خیلی هم دخترونه حرف می زنی.

_ اِ اِ اِ؟

آها! کارهاتم دخترونه هست.

_ خوب یهو بگو من دخترم دیگه!!

آی گل گفتی!
فکر می کنم چه خوب هست گاهی. که اینقدر عاقلی. از این رابطه ها اطمینان که نداری هیچ، به هیچ چیز اطمینان صد در صد نداری و درست همان جایی که فکر می کنم می شناسمت و رگ ِ خوابت دستم است یهو غیبت می زند. اصلن می دانی چطور هست؟ همه ی آدم های اطرافم همین طوری اند. تا عادت می کنم غیبشان می زند. تا می خواهند به عادت ها بپیوندد، یهو، بدون هیچ چیز، هیچ نشانه ای گم می شوند و بعد تا می آیم به کسی، دیگری عادت کنم، با کسی، دیگری تجربه ها را تکرار کنم، یهو سر و کله شان پیدا می شود. و تو در همین حین، در بد ترین زمان، سر و کله ات پیدا شد و من در فکر این ام که چطور اطرافم را خلوت کنم و طبق ِ عادت ِ دیرینه ام که تا در هر کاری شورش را در نیاورم سر ِ جایم نمی شینم، همه را یهو حذف کردم.
مسخره بازی در نیار. خوب؟
_ خوب.

8/30/2008

من در حصار بد قول ترین آدم های روزگار حبس شده ام.

8/26/2008


قول بده دیگه هیچ وقت گریه ات نیاد.
قول؟

8/23/2008



تو یک بازیگر دوست داشتنی هستی!


تو بهترین دوست منی.
واقعن؟!
واقعن.
همان طور که سیگار می کشید گفت: ((کلافه ام.))
گفت: ((یعنی این کار ِ من خوشحالت می کنه؟))
گفت: ((نمی دونم))
این بار با جدیت گفت: ((خوشحالت می کنه؟))
سکوت کرد...
دکمه های شلوارش را باز کرد.
گفت: ((س-ا-ک بزنم؟))
گفت: ((چی؟ نه! برگرد.))
می دونی؟ مسخره است.
آدم می یاد یه جای جدید می بینه. بعد همه چی عین همون جای قبلین.

غریبه ای از بهشت. جیم جارموش
می دونی. چند وقت دیگه که بشه. حال و هوام که عوض بشه. با دوستا که بریم یه دوری بزنیم. اس ام اس هات که از تو گوشی پاک بشه. خودت هم می ری به د َ ر َ ک.
خارجی- روز- کوچمون:

تلفنی، من: سلام آقای علی آبادی هستین بیام؟
علی آبادی: آره بیا دیگه، مسخره کردی تو هم!
من: نبودم آخه، امروز رسیدم. تا 10 دقیقه دیگه اونجام.
10 دقیقه دیگه،
خارجی- روز- دم خوابگاه

علی آبادی نیستش.
تلفنی: آقای علی آبادی چرا نیستین؟
:منتظر بمون میام!منتظر میمانیم!
داخلی- روز- دفتر علی آبادی.

اینجانب قیافه میگیریم مث آدمای خسته ی داغون که تازه از راه رسیدن!
علی آبادی: نامه دوس پسرت دیگه؟
اینجانب مث قل مراد میگوییم: ها؟
میگه: بیا؛ یه نامه هم توش هه؛ چرت و پرت در مورد فیلم توش نوشته!
از اونجای پاکت که وازه یه مثلثی از نامه رو میبینم و توی دلمان به کله ی کچل علی آبادی میخندیم، از قیافه اش که گیجه میبارید!بسته را از دستش میگیریم عین فشنگ می پریم بیرون!
این بود انشای من!




(حقوق نویسنده محفوظ است!)

نوشته ی ساغر
ترجمه از من

از کامنت دونیه اینجا!

8/20/2008


طعم شور ِ دریا رو توی دهنم حس می کنم.

8/19/2008

سه شنبه ی دیگه، پایان ِ تموم ِ این کارهاست.

قول می دم.
امضا.

8/18/2008

زندگی گذشته است! و من در آستانه بهترین سال های جوانی عمرم از بابت ورق و شناسنامه! پیر و مفلوک شده ام!
اهل ریسک نیستم
اهل باختن دوباره هم نیستم! چون واقعا توانش را ندارم
یعنی اصلا اهل دوباره شروع کردن با کسی نیستم که دوباره من را ابزاری بخواهد
برای همین باید فکری به حال خودم کنم!فکری به حال روزهایی که به سن آقا جون و مادر جون می رسم!به فکر روزهایی که به نوستالوژی بودن فکر نکنم و دلم به همین ظواهر دنیا خوش باشد!
حالا کدام پسر است که با من بماند و خواهد ماند؟
با من مرد شود! پیر و پیر مرد شود!؟
و شریک روزهای غمم باشد!
چه کسی این تضمین را می دهد؟ اینجاست که منطق گاهای خاموشم، بیدار می شود و به تمام پرسش های بالا پاسخ منفی می دهد
ابژکتیو

8/13/2008

فردا، بالا پشت بوم ِ یه ساختمون ِ نیمه کاره ی هفت طبقه قرار داریم.

متوجه ای؟

8/08/2008

تو شکلات ِخونگیه منی. با نصف پیمانه گردو، نه کمتر!
حتمن باید واسه کسی باشه. یعنی حتمن. که حموم بری. که اصلاح کنی. که ناخوناتو بگیری. که عطر بزنی. که حتی مسواک بزنی. بند های کفش هایت را بشوری. حتمن باید کسی منتظرت باشد. یعنی حتمن. یه چیزی مث ِ قرار.
دست به کار شو!
اینطوری نوشتم. خیلی خیلی لوس، نُنُر، بچگونه. بگیر نگیرش پنجاه- پنجاه ِ.
توی دفتر کار بودیم. انگار جایی شبیه دفتر مدرسه ها. با همان صندلی ها و مدیر ها و ناظم هاش. که تو با موبایل ات با کسی پشت خط فرانسوی حرف می زدی. یه حس ِ قُد قُدی. که من نمی دونستم که پشت پنجره ی باز که حریر سفید داشت، دریاست. پاتو که از پنجره گذاشتی بیرون تا زانو رفتی توی آب. پچه هاتو بغل کردی رفتی کنار پنجره. توی گوششون یه چیزی می گفتی. پسره، بغل دستیه من هی بهم اشاره می کرد و با نگاش بهم می گفت برو دیگه.
از مهمونی رفتن بدم می یاد. اصلن از اینکه بخوام برم خونه ی یکی. ولی خوب، خونه ی شما یه چیز دیگست. خونه ی شما داداشی داره که وقتی می ره حموم تا آخرین ولوم صدایی که داره هوار می کشه. خواهری داره که کلکسیون ِ لاک داره. دیوار های اتاقی داره که همش روش عکس ِ دوست داشتنی هاست. خونه ی شما کلی فیلم داره. کتاب داره. هوار تا موسیقی. خونه ی شما شب و روز و ظهر و عصر نداره. درش همیشه باز ِ باز ِ. خونه ی شما پشت ِ بومی داره که روش تخت داره. تو حیاطش گل های پیچ پیچی بنفش داره. یه بابای خواب آلود داره که همیشه وسط خونه ولو شده. با زیر سیگاریش و میوه های تو بشقابش. یه میز کامپیوتر که روش همه چی هست. خط ِ لب هم هست. توی خونه ی شما همیشه بوی پیاز سرخ کرده ای هست که من عاشقشم. خونه ی شما خونه هست ها. خونه ی شما هیچی کم نداره.

دوست ِ عزیز

کاندید شدن فیلم شما را در بیست و دومین جشنواره ی بین قاره ای فیلم پ-و-ر-ن-و بم تبریک گفته و برای شما افق های دراز آرزومندیم.

از طرف انجمن تصویر برداران و عکاسان پشت صحنه ی فیلم های پ-و-ر-ن-و استان مربوطه و حومه

که بیفتیم به راه. صبح. جاده جالوس. عمو تراب، حدیق، مریم، راحله، حمید، حامد، آرمان، حسین، شروین، سمیرا، سحر، ساناز، سارا، مهدی. بریم رستوران ِ سر راهی کثیف ِ کنار رودخونه که کنارش درخت تمشک داره با سگ. صبحونه، نیمرو های رستوارن رو بخوریم. رو اون صندلی های چوبی. صبحونه، نیمرو با کلم ترش ِ قرمز با خیارشور.
آرامشی هست... این شکم های بالشتکی. اوووم!
تو را خیلی دوست دارم، چون بیشتر شبیه ام هستی. هیکلت ریز تر از من، نه! به چشم نمی زند. تو را که دارم آه. موهای خیس عرق کرده ی پشت ِ گردنت که کاش سفید تر از این شوند. دو رنگ. سیاه و سفید. نع! ببخشید. طوسی.
آی هیت یو، آیس پک!

8/03/2008


8/02/2008

یه چند وقتیه که می خوام برای وبلاگم موزیک بذارم. بلد نیستم که! مسئول امور فنی مون هم که رفتن صفا سیتی پیست اسکی!

آلت ِ قتاله:

Aks Haye Kami :)) Bi Namosi ro koja Load konam ? blogam be f4ck nare ? voosh . Newsha. Amsterdam . 9.30 Am . Hava Aftabi 26 daraje .

دست هامون مث ِ هم ِ. دو تامون انگشتامون دراز ِ

7/25/2008



دوس داری؟

7/24/2008

ساعت به ساعت
خودکشی وار
حس ِ تک تی شرت ِ پسرونه ی مغازه ی زیر پیتزا شب
عاقلانه وار
راه رفتن، خیابان خلوت، شوهر عصبانی
فروشنده ی جالب توجه، دوستان الواط
حس ِ بد پیشخدمت
زندگی متوسط، آدم های شاد، مینی بوس ِ باز
آب معدنی سایز بزرگ، آدم های شاد
خودکشی وار...بدون حس، "ب د و ن ِ" حس
همیشه این یکی رو می ذارم به پای "آ خ ر ی ن" حقارت

7/23/2008



خ س ت م کردی...

7/20/2008

چند وقت که بگذرد، شاید یک سال، وقتی همه چیز عادی شد، روزانه، وظیفه و درگیری بالاخره، گم که بشود در بازو ها. که فکر کنی که همه چیز حتمن همین طوری پیش می رود، زندگی همین طور طبق میل هست، زیبا، خوشمزه، خیلی خیلی خوشمزه. همین طور که پیش می رود ثانیه ها که می آیند ساعت 12، 8، 4 مترونیدلازول تی سی 250 یا همین یک ساعت پیش ساعت دوازده سفالکسین 500 طوری که چه برسد به جوش ها، پاها هم خشک می کند. فردا که ساعت 5 حوزه هنری قرار داشته باشی، 6 انجمن در راه که می روی حواست باشد که ساعت 7 بعد از کلاس به او برنخوری، یادت باشد که روابط را کات کنی، خودت را مشغول و حتما هدف دار نشان دهی. بلی، همین طوری می شود دیگر که دوست داری کاری کنی. ساعت هفت او را ببینی و با او دست بدهی. یک دست آرام. یک دست بالشتکی. در مورد فیلم های جدید حرف بزنید. فقط حرف بزنید. وقتی که سرش را به سمت چپ بر گرداند تا بتواند نگاهش را بلغزاند روی نگاه تو وقت کنی او را ببینی. موهای عرق کرده روی پیشانیش را یا حدس بزنی که واقعن در او چه می گذرد. همین که حس کنی همین طوری شده ای برای دیگران پیراهن بادمجونی ات را پوشیده ای. شلوارت را اتو زده ای. طبق میلت دو دکمه ی بالای آن لباس راهب مانندت را باز گذاشته ای. همین که اصلا بدانی که بعله من زندگی ام فردا ساعت هفت هست. ولی خوب اگر نباشد، به تاخیر بیفتد، مثلن یکشنبه دیگر ساعت هفت حتما می شود خیلی کار های دیگر کرد. فیلم کوتاه ها، انیمیشن ها را برایش سفارش داد. با شتاب کمتر به سویش پیش رفت. گاهی هم که گیر می کند بین این درگیری های مسخره. همان هایی که فقط نگاه رد و بدل می شود و به خودت می گویی ول کن! مگر تو تازه خلاص نشده ای؟ ولی خوب آدم گاهی دلش عشق می خواهد. یکی از همون مو طلایی های کچل ِ پشمالوی ِ سفید. از همان هایی که با تمام بور ها فرق می کند. وقتی آدم می آید یک جاهایی که همه از او سول می پرسند. سوال هایی که زندگی را همین طوری می کنند دیگر...

7/18/2008

همیشه با تو همانسانم که با همه
که نه آنها بفهمند دوستت دارم
نه تو
نه حتی من


آدم آهنی

7/14/2008

دستشویی، توالت، دست به آب، مستراح، دبلیوسی

اصولن دستشویی چیزی خوب است.
آی چه خوبه آدم خونش 2 تا دستشویی داشته باشه!
بعد به من می گن تو زیاد توی دستشویی می مونی!!!
بعد به من میگن تو زیاد می ری دستشویی!!!
رکورد می زنی؟
ببخشید دستشویی کی خالی می شه؟
دستشویی خالی خدمتتون هست؟
چاکر دستشویی هم هستیم!
ما دستشویی را دوست داریم!
دستشویی را عشق است!!!
لطفن دستشوییش رو زیاد کنید!
لطفن دستشوییش زیاد باشه لطفن!
خیلی بهت فکر می کنم دستشویی، تو چی؟؟؟

7/12/2008


7/10/2008

_من خیلی خسیسم هاااا.
منم وسواسی ام. این به اون در!

7/02/2008

فکر کنید...
فکر کنید ساعت 3 صبح هست! هی خوابتان می آید، پشت کامپیوتر هی دارید چرت می زنید و وبلاگ این خانوم را تماشا می نمایید. بعد یهو یادت می افتد پس کوش عکس ِ مامان مرغ نوک حنایی؟ بعد یهو کامپیوتر ات قاط می زند و سکته می کند. دیگر هیچ چیز کار نمی کند. وقتی می بینید دیگر چاره ای ندارید کامپیوتر را ری ست می کنید. یهودر یک لحظه بوی سوختگی به مشامتان می رسد. نع! بوی غذای سر اجاقتان نیست، کامپیوتر است که در حال سوختن می باشد. هر چی می خواهید کامپیوتررا خاموش کنید نمی شود، چراغ را روشن می نمایید و می بینید که بعله رم کامپیوترتان سوخته و شاید هم مادر بوردش و شاید جاهای دیگری که شما نمی دانید. با غصه و غم فراوان به روی بالش قرمز خود رها می شوید و آه از ته دل می کشید و مجددن از همان ته دل چند فحش آبدار به چند شخص حقیقی می دهید. تنها چیزی که در این مواقع می تواند شما را آرام کند همانا خوردنی هست. یک عدد کیم از فریز خارج نموده و می خورید و با حسرت تمام چوب بستنی را در اتمام می مکید! با آرامش به خواب می روید و صبح که نمی دانید طرف های چه ساعتی هست خانوم اس ام اس می دهند و از انتخاب اسم فرزند ذکورمان* توسط شما بسی ابراز شادمانی می نمایند! شما هنوز در حالت اغوا می باشید و نمی فهمید چه خوانده اید**. ساعت سه خانوم اس ام اس می دهند و از انتخاب اسم دختر ها*** می گویند. بعد یهو دختر عمویتان تماس می گیرد.**** و می گوید که ما***** الان اومدیم استخر آب گرم یکی- دوساعت دیگه راه می افتیم می یایم خونتون. بعد شما می گویید که نع! هیشکی خونمون نیست همه رفتن شمال تازه امروز بعد از ظهر می رسن و اون ها هم در کمال خونسردی می گویند که شب که ما می یایم که هستن! انگار تمام بدبختی های دنیا روی سرتان آوار می شود و فکر می کنید که با اولین چیزی که به دستتان آمد خودکشی کنید.****** یخچال را که باز می کنید... هیچ چیز در آن نمی بینید!******* سریع شلوار خود را به پا کرده (خدا را شکر همه ی پول ها را به زمین نزده اید) و می روید بقالی سر چهار راه سر کوچتون. کاهو، گوجه فرنگی، خیار، فلفل دلمه ای، موز، طالبی، هلو، گیلاس می خرید بعد به سوپر مارکت روبرو یی جنب بانک مراجعه کرده و نوشابه، چیپس، سس، پودر ژله و از این جور چیز های میخرید. به خانه بر می گردید. در فریزر را باز می کنید(توصیه می شود که مرغ و گوشت حتمن داشته باشین) در همین حین تلفن زنگ می زند. خواهر می باشد. می گوید که تا یک ساعت دیگه من به همراه شوهر آنجا آمده و فرزند را پیش تو گذاشته تا برویم آزمایشگاه و دکتر و اینا کار داریم و شما هر چی شرایط اضطراری را توضیح می دهید می گوید که بابا خودت یه جوری ردیفش کن دیگه! سریع به مادر بزرگ زنگ می زنین. الوووو... مامان بزرگ کی می یاین؟؟؟ عمویینا دارن می یان. هیچکس ایجا نیست. من چی کار کنم. و مامان بزرگتان می گوید هیچی کاری نمی خوای بکنی. فقط یه دو- سه نوع غذا درست کن ما ساعت شیش می رسیم. نگران نباش! و من فکر میکنم تا اون یک ساعت که اون زلزله می خواد بیاد بهتره چیکار کنم؟ سریع می رم ژله ی توی طالبی******** درست می کنم تا ببنده. برنج رو به تعداد نفرات که شونزده تا می شن خیس می کنم. فکر می کنم چی درست کنم واسه شام. فکر می کنید چی درست کنید واسه شام... اووووم... مرغ درست می کنید با قورمه سبزی. مرغ و گوشت********* و سبزی رو از فریزر خارج می کنید. فکر می کنید تا زلزله هنوز خونتون نیومده یک دوش بگیرید بد نیست. در حین اصلاح صورت همه ی نواحی صورت رو به جز دماغ رو می برید! بعد وقتی می یان بیرون دیگه کارها ی غذا و سالاد و اینا رو انجام می دین، زلزله از راه می رسه. برخلاف همیشه امروز از شانس ِ خوبتون خیلی آرومه و می خوابه. خونه رو جارو می کشید و گرد گیری و به داد ِ ظرف هایی که چند روز نشستین می رسین. ساعت شیش و نیم یهو مهمونا می رسن. می بینی که از اون ایل و تبار هیچ خبری نیست و فقط دختر عمو با فرزند دختر عمو و دختر خاله ی دختر عمو اومدن!!! می گن که اونا فردا بعد از ظهرش می یان. یعنی اونا تا فردا هم اینجان! مامان بزرگینا تازه ساعت هشت از راه می رسن. وقتی دیگه همه چی حاضر و آماده هست. بعد مامان بزرگ ِ می گه که چرا سوپ درست نکردی و شما می گویی که برو بابا! تازه این که چیزی نیست شب موقع ِ شام همه انگار توی رژیم هستن. به شخص ِ شما بشقاب دختر خاله ی دختر عمو رو می بینین که همش سه تا پر گوجه با دو تا پر خیار و نصف کفکیر برنج و یک بال ِ مرغ و دو قاشق قورمه سبزی کشید و خورد.( دختر خاله ی دختر عموی نامرد!)شب که تازه همه خوابیده اند به همراه جوانان حاضر در جمع تازه هوس می کنید که فیلم ببینید و این فیلم زیبا و بی ناموسی را می بینید! انگار نه انگار که شما فردا صبح ک ن ک و ر********** دارید ساعت شیش صبح که همه خوابند از خواب بیدار می شوید و به محل ذکر شده می روید و اونجا هیچ غلطی هم نمی کنید و موقع برگشت هوس می کنید که بروید کافی نت حالا که کامپیوترتان داغون هست. الان که دارید می نویسید خسته هستید. انگشت هایتان تاول زده و نصف آب ِ آب سرد کن کافی نت را هم خورده اید. تا از اینجا هم پرتتون نکردن بیرون لطفن سریعن خارج بشین!

*پاکان
** اینها را تازه وقتی می فهمید که تازه ساعت 3 و نیم بعد از ظهر از خواب بیدار شده اید.
*** پانیذ و پرتو
****همانا آغاز یک بلای آسمانی را می توان پیش بینی کرد!
*****ما را قشنگ توضیح نمی دهد. ولی آنطور که حدس می زنم ما باید عمو، زن عمو، دختر عمو، شوهر دختر عمو، دختر دختر عمو، پسر عمو، همسر پسر عمو، پسر عمو و پسر عمو باشند.
******مثلن خودتون رو با همون سیم تلفن از دیوار حلق آویز کنید.
*******در این مورد می تونید ابتدا یخچال رو از برق بکشید تا اولن توی برق صرفه جویی کرده باشید دومن می تونید به عنوان کمد لباش از شئ مذکور استفاده کنید.
********طرز تهیه: یک طالبی سفت رو از وسط ببرین و تخمه هاشو خالی کنین یعد به جای تخمه هاش توش مایه ی ژله رو بریزین بزارین توی یخچال ببنده وقتی بست اونو مث ِ هندونه قارچ قارچ کنید و کنارشو با میوه هایی مث ِ حلقه ی های کیوی یا گیلاس یا هر چی که دارین تزئین کنید.
*********باید بدونین که چه گوشتی رو برای قورمه سبزی انتخاب کنید.
سوال: گوشت گوشت ِ دیگه! چه فرقی می کنه؟
پاسخ: برای غذاهایی مثل قورمه سبزی که ساعت پختشون طولانیه باید از گوشت گوساله استفاده کرد چون گوشت گوسفند گوشت نرم تر و لطیف تری و توی ساعت طولانی پخت قورمه سبزی به اصطلاح آب می شه. از گوسفند توی خورشت های مثل قیمه و این جور چیز ها می شه استفاده کرد. فرقشون هم برای تشخیص این ِ که رنگ گوشت گوساله قرمز پر رنگ ِ ولی گوشت گوسفند صورتیه کمرنگ ِ.
********** این واژه ی خیلی زشت توسط شخص بنده شیتلر شد!

6/30/2008

خاطرات مفرح خلاصه شده ی یک روز شکمی به همراه کلی آشپزی و کارهای خسته نکننده!

وااای که من چقدر آشپزی دوست دارم! دیروز کلی آشپزی کردم و خیلی هم بهم خوش گذشت. ناهار لوبیا پلو درست کردم با سالاد شیرازی. بعد از ظهر کیک کاکائویی با فالوده. شب هم جوجه کباب درست کردم روی منقل توی حیاط با کلی مهمون! با دسر ژله ی توی طالبی و دیگه عرض کنم خدمتتون سالاد ماکارونی خوشمزه با خیار شورش زیاد باشه! خلاصه اینکه کلی عاشق آشپزی می باشم و کافیه وقتی گیر بیارم تا آشپزی کنم و از همینجا ارادت خود را نسبت به پیاز و فلفل دلمه ای اعلام می دارم! و کلی توپ بازی توی حیاط و چیدن گل شمعدونی برای بانوان و رفتن سه ساعت خرید با بانوان و فقط خرید یک دستگاه روسری و گیر نیامدن تاکسی و کسانی که همه یهو هوس سوار شدن به اتوبوس می کنند و پیدا کردن لونه ی مورچه ها زیر مبل ها و آشپزی و آشپزی و آشپزی و...

توصیه می کنم: یا خودتون آشپزی کنید یا وقتی یکی دیگه داره آشپزی می کنه هی تو کارش دخالت نکنین. مثلاً وقتی آشپز همه ی کارهاشو کرد و خواست غذا رو سرو کنه و غذاشو با سلیقه ی خودش که این همه زحمت کشیده تزئین کنه، هی نپرین وسط نق نق کنین بگین بده بده من روشو اونجوری می خوام بکنم. از قدیم گفتن آشپز که دو تا بشه غذا یا شور می شه یا بی نمک یا کار را که کرد آنکه تمام کرد!

6/28/2008







یعنی چند تا جمله اینقدر می تونه حال یه آدم رو عوض کنه ؟ ...مث ِ سگ خوشحالم... زندگی را حالا دوست دارم... حالا... زندگی... آهای کجایی زندگی؟؟؟

در باب ِ نامه نگاری های زناشویی
نامه ی یک عدد خانوم فداکار به همسر عزیز تر از جانش!


سلام شوهر!
نمی دانم از کجای دل خون خود و این بچه زبان بسته (کدوم بچه؟ هول نکن. می گم برات!) بگویم تا اندکی از مشکلاتم با تو تقسیم شوند. آه شوهر، دل من و این بچه برای تو پرپر می زند و تو به دیدار ما نمی آیی و هی می گویی که دایی باید تو را در این سفر سخت دریایی همراهی کند(کدوم سفر دریایی؟ سیریش نشو. حالا دیگر!) اقا او هم پشت گوش می اندازد. آه که خانواده تو از روز اول چشم دیدن مرا نداشت! حالا مادرت حتی به من و نوه اش سر هم نمی زند تا ببیند چگونه با یک لقمه نان تُست شده شب را به صبح و صبح را به شب می آوریم. فقط خدا می داند که ما در نبود تو چه می کشیم.
شوهر جان، تا کی این بچه سراغ تو را بگیرد و من به او بگویم پدرت در ممالک خارجی دارد تحصیل می کند تا بعداً برای ما چیز های خوب بخرد؟(من که می دونم تو دست توی جیبت نمی کنی، پس سر و ته کن. بیا!)
نمی دانی پسرت چقدر شبیه خودت شده! هر بار او را می بینم اشکم سرازیر می شود.( چته حالا؟ از دماغ به پایینتو که دیدم!)
دیگر عرضی با تو ندارم. سبزی و میوه زیاد بخور. برایت "قارچ، لوبیا سبز، فلفل دلمه ای منو ببخشید که قبلاً عاشقتون نبودم" کنار گذاشتم تا بیایی و بخوری.
من و این بچه می میرم برایت(البته روی من خیلی حساب نکن)
دوستدار تو
"خانوم"
به یاد ِ روزای کوچولویی!
بابام جان نیوشا بیا دیگه. فک کنم غذاهه به اندازه ی کافی رفت پایین!

6/18/2008

هی یعنی چی؟ چه وضعشه؟ (چه جملات ِتکراری ای) چرا من هی می یام اینجا و هیچی نمی نویسم؟ هان؟ نه... فکر نکنم بخاطر کنکور و این امتحانا باشه و اینا. یعنی چی؟ من 4 تا باید برم کنکور بدم خدایی نکرده نه هیچی خوندم و اینقد ِ استرسم ندارم. شنبه صبح آزمون ریاضی دارم. بعد از ظهرش آزمون هنر. فردا بعد از ظهرش آزمون زبان. آزادم نمی دونم کی هست. همینجا به خودم قول می دم که من اگه هنر های زیبای طهران قبول نشم زیاد اشکالی هم نداره! خودشون عقلشون می رسیده که دو سال وقت دادن. بیکار که نبودن، حتماً یه چیزی حالیشون بوده دیگه. ای بابا! شانس رو می بینی؟ امروز تو پیک سنجشی که گرفته بودم نوشته بود از سال نود دیگه کنکور رو برمی دارن و همه چی بر مبنای معدله! واااای. فکر کنم با این معدلی که دارم دُقُز آباد( سلام آقای س-ک-س و موز!) هم قبول نشم. پول آزاد هم که نداریم. حداقل شاید اینجوری شانسکی یه سینمایی، نقاشی ای چیزی طهران قبول شدیم! حتماً! چیه خوب؟ آدم باید اعتماد به نفسش بالا باشه وگرنه مث ِ شما ها سخت افزار قبول می شه!
من: اگه فردا خدا بخواد یا نخواد می خوام برم آل استار بخرم. خانوم: اتفاقا ً من هفته پیش رفتم یه سفیدشو خریدم. من: خجالت نمی کشی بدون هماهنگی من می ری آل استار می خری؟ ایشالا هر چی زودتر چرک بشه! خانوم: فروشنده ِ تضمین داده که تا دو- سه سال آینده چرک نمی شه آخه ضد باکتریاله!! من: ...و ایمان می آورم به انرژی هسته ای.
انگار این قضیه ی اینکه من از خارج اومدم هم دارم خودم کم کم باور می کنم. ماجرا از اونجا شروع شد که من به صورت خیلی استثنایی سر ِ بعضی از کلاس ها اصلا ً حرف نمی زدم و دوستان از این قضیه سوء استفاده نموده و به استادان محترم اعلام نمودن که من یک انسان از خارج کشور آمده هستم. سر کلاس زبان به استاد گفتن که من از فرانسه اومدم و تا هفت سالگی ایران بودم و برای کار بابام رفتیم فرانسه و حالا یه سالی هست که برگشتیم. استاد خنگ و خول هم به همین راحتی باورش شد. هر چی که می گفت من فقط لبخند می زدم و سوال هایی هم که می پرسید حسین ذلیل مرده که بقل دستم بود هی جواب می داد.
پدرت چی کاره هست؟ باباش دکتر داروسازه!
مادرت چی کاره هست؟ مادرش طراح لباسه!
چند تا بچه ای؟ تک فرزنده!
زبان چیزی بلدی؟ بععععله! انگلیسی و فرانسه!
قصد داری برگردی؟ بله! حتما به زودی!
دیوونه معلمه هی فکر می کرد من از خارج اومده ام. یه نصف ِ ترمی که گذشت اومد ازم چند تا سوال در این رابطه بپرسه. منم بهش گفتم هر چی گفتیم شوخی بود و از اینا و بی خیال شو و من تا مرز ِ افغانستان هم تا حالا نرفتم و چه برسه فرانسه و... طفلک فکر می کرد من خیلی متواضع ام! هی می گفت: نه دیگه... شوخی نکن بابا... خیلی بچه ی خاکی ای هستیاااااا...

6/09/2008

این چه وضع بلاگره آخه. بلاگر که برای من باز نمی شه. برای دوست های دیگه هم که توی شهر های دیگه هستن انگار همین طوره.بلاگر فیلتر نیست ولی خوب صفحه ش پیدا نمی شه و باید به زور فیلتر شکن بازش کرد. تازه وقتی هم با فیلتر شکن باز می شه نه می شه عکس گذاشت، نه لینک داد نه کار دیگه ای کرد. فقط می شه نوشت و خیلی محدودیت داره که هیچ کاری به جز نوشتن نمی شه کرد. ها اینو گفتم ببینی من در چه مشقتی هستم!
وای که من چقدر عاشق اون لیوان سفیدایی هستم که خانوم برام خریده.

6/05/2008

یعنی چی؟ چه وضعشه؟ به جای اینکه بعد از ظهری دست بچه ها رو بگیرین برین باغ کنار آّب و درخت زردآلو پا می شین نصفه شبی ساعت دوازده می رین شهر بازی اونقده جیغ می کشید که گلومون می گیره!

اِهِم... اِهِم... صدام صاف نمی شه! من خواننده نسل فردا Alex می باشم!

6/02/2008

وقتی که همه چیز یک طوری باشد، آدم چرکنویسش می آید. چرت و پرت، نقطه، علامت تعجب، جمله بندی ناتمام و وقتی تمام این ها را می گذاری در جایی، دفتر خاطراتی، وبلاگی، چیزی(بر فرض مثال ما که اینجاییم می چپانیمش در وبلاگمان) آنقدر دور، غریب و نامأنوس می آیند که حتی پست بعد هم افاقه نمی کند چه برسد به اینکه بخواهی بنشینی پاکش کنی. د ِ ل َ ت می آید؟
دیشب که خوابم نمی برد علاقه مندی هام رو نوشتم.

چراغ قوه-مسواک- چاه- باد- خمیر دندون- بستنی- تیغ- خیار- مایونز- نقطه- انجیر- هندونه- پنجره- ماشین- موسیقی- پسته- حموم- فیلم- خواب- عکس- فرانسه- نسیم- چنگال- کیبورد- پول- دی وی دی- نامه- کارت پستال- س-ک-س- عابر بانک- تی شرت- کتونی ِ سفید- لیوان گنده- شلوار لی- آب انبه- نون خامه ای- سالاد الویه- سرامیک- بالش- رنگ خاکستری، آبی، سبز، قرمز و مشکی- پوست بچه- آینه- سینما- پاساژ- مک دونالد- آدامس- آب گرم- گوشت چرخ کرده- خرگوش- دلمه- آرایش مو- بالکن- کباب- نوشابه- سنجاب- کاهو- ماهی- ماژیک- بید- ویلچر- قندیل- لامپ- عروسک- توپ پینگ پنگ- کوزه- پوستر- ماهیتابه- گلیم- خیابون یه طرفه- راه پله- پشت بوم- تتو- هدفون- کوله پشتی- لوستر- کاتر- فندک – غوره- جزوه ی آماده- شمع- سنگ- برف- بارون- رودخونه- چمن- رز نباتی- لیلیوم- مروارید- تخم ِ کدو- جوراب ِ سفید- سایه درخت- ام پی فور- تلفن بی سیم- کره- چین- جاده چالوس- گِل- چیپس- سس گوجه- املت- دوربین- دستبند- انگشتر- یقه- بادبادک- هواپیما- کاناپه- دو- پیچک- مجسمه- چهار راه- دربست- تیله- ذرت- آتش- زیرنویس- اکو- قلمو- پشمک-آبرنگ- ...

5/31/2008

اس ام اس سرگشاده ای از یک دوست:
بیداری دوست جون جونی؟؟ پاشو به پاستیل دندونی هایی فکر کن که اگه نیفتی می خوام برات بفرستم. انگیزه از این بیشتر می خوای؟؟؟

5/29/2008

آقا در باغ عزیز سلام.
شما یک عدد گِی می باشید.



قربان شما جمعی از آشنایان.
واقعاً کی می خواین آدم بشین؟
شب قبلش هی زنگ می زنین، دعوت می کنین، اصرار می کنین می گین بیاین روز پنجشنبه ای بریم آب گرم. دو روز بمونیم شنبه صبح بر گردیم. با این که حس نداریم و کلی کار و درس و فیلم ندیده و خواب نکرده داریم قبول می کنیم. تا 2 شب مشغول ماشین شستن و جمع کردن خرت و پرت سفریم. دیگه وقتی می خوایم بخوابیم شده ساعت 3. قرارمون هم که ساعت پنج ِ که شما بیاین در خونه ما. تازه من تا ساعت 4 بیدار بودم داشتم آهنگ برای تو راه رایت می کردم. یعنی تا خوابیدم از خواب بیدارم کردن. هی به این مامان بزرگ ِ می گم بابا جون، اینا بگن ساعت 5 خیلی زود بیان 6 می یان. از ساعت پنج لباس پوشیده و آماده منتظر به زنگ خونه نشستیم هم رو نیگا کردیم. هی رفتیم گاز رو قطع کردیم، شیر آب رو چک کردیم. تازه ما بعد از کلی انتظار ساعت 6:30 زنگ زدیم.

ما: بَه سلام. خواب بودین. اونا: مگه ساعت چنده؟ ما: 6:30. اونا: قرارمون ساعت چند بود؟ ما:5. اونا: ما تازه از خواب بیدار شدیم. هیچ کاری هم نکردیم. فکر کنیم تا بخوایم آماده شیم طرفای 10 بشه. (و ما می دانیم که همانا ساعت 10 آنها 1 ظهر است) ما: خوب چی کار کنیم. اونا: می خواین امروز رو بی خیال شیم. بذاریم هفته ی دیگه با یه برنامه ی درست حسابی بریم.
(ما از پشت تلفن لبخند می زنیم)

5/28/2008

همین الان یه دی وی دی نامجو هدیه گرفتم! یه مجموعه هست. که این مجموعه ها هستند اینها:
مصاحبه با رادیو BBC خرداد 85 - ترانه ها – چند تا ترانه تصویری که بر می گردن به تهران 14 آبان 83 و چند ترانه ی تصویری دیگه مال ِ مشهد 2 فرودین 85 هست.
قسمت مصاحبه با رادیو صوتی هست. ترانه ها 10 قطعه صوتی با کیفیت تنظیم شده و عالی که من به شخصه با اینکه فکر می کردم همه ی آهنگ های نامجو رو شنیدم چند تا آهنگ جدید پیدا کردم. آهنگ های هم که قبلا شنیده بودم با تنظیم جدید بودن. ترانه های تصویری هم خوب تصویر اند دیگه. دو تا با هم حدودا فکر می کنم 12 تا ترک باشه که باز با اینکه زنده هستن ولی باز مدل ِ آهنگ ها و تنظیم هاش با اونهایی که قبلاً شنیده بودم متفاوت بود.
برای کسانی که نامجو را دوست می دارند، دیدنش خالی از لطف نیست.
اگه روتون نمی شه، من خودم اعلام می کنم: هر کس* مشتاق دیدن این مجموعه هست می تونم بهش هدیه بدم.

* کمی نزدیک و آشنا باشید لطفاً. نیوشایی**، بهاری**، نازلی ای**، گلابتونی**، سر هرمس مارانایی**، دوست نیوشایی، دوست ِ بهاری، دوست ِ نازلی ای، دوست ِ گلابتونی، دوست ِ سر هرمس مارانایی، فامیل نیوشایی،...

**کی حوصله ی لینک دادن داره؟
بیب بیب اس ام اس اومد. بهار: من و سحر اومدیم سقا خونه شمع روشن کنیم که تو کارنامت خوب بشه!!
یه ساعت بعد اونورتر من هی اونو می گیرم، اون منو. خطوط لامصب مگه آنتن می دن حالا. خوشبختانه موفق به صحبت می شیم.

بهار: ها، چی شد؟ من: اِی بد نشد. همش هشت تا. بهار: (یادم نمی یاد چی گفت) من: همه ی درس تخصصی هام رو افتادم. هشت تا از شونزده تا! واقعاً که! رفتی هر چی شمع ِ نصفه نیمه و خراب بود رو روشن کردی من همه درس هامو افتادم. بهار: (یادم نمی یاد چی گفت) من: (یادم نمی یاد چی گفتم) ...* من: خوب برم به دوستام ملحق بشم. بهار: برو. من: خدافظ. بهار: خدافظ.
* این سه نقطه یعنی اینکه یه ده تایی اون گفت و من گفتم ولی یادم نمی یاد چی گفتم/ چی گفت.
تفکرات و حرکات ِ لحظه ایم اینقدر احمقانه و بچگونه ان که جدیداً به این نتیجه رسیدم برای عملی کردن هر تصمیمی به گذشت زمان نیاز دارم. گیرم چند روز عقب تر... عقب مانده تر...

5/27/2008

اون تابلو ِ بود. همون تابلو ِ که روش عکس یه کلبه بود و یه جاده و کلی درخت که یه مامان ِ با بچش می رفتن زیره درختا. آها! آره دیگه... همون. امروز رفتم تو انباری پیداش کردم با یه کاردک بردمش تو حیاط. تا می تونستم تراشیدمش. بعد روش رو با سفید تیتانیوم پوشوندم. شد یه بوم سفید با یه طرح های قاطی پاتی زیرش. خیالم که از بوم راحت شد، نشستم پشت کامپیوتر. از تو همه ی عکس های نقاشی که داشتم عکس اون خانومه رو انتخاب کردم که بکشمش رو بوم. الان پشت ِ بدنشو تا ستون فقراتشو و گردنشو کشیدم. فردا هم می خوام موهای قهوه ای- مشکی ش رو بکشم. تمومش کنم، بذارمش خشک شه. عکس سیم خار داره که توش یه قاصدک گیر کرده که بالای تخت آویزونه رو بردارم بذارم تو انباری، بیام عکس خانوم رو آویزون کنم.

5/25/2008

به یاد ِ غذاهای بدون رُب عمو راستگو.
از مقایسه ی عمو راستگو با نیوشا...
بعد نوشت
سوال: عمو دیگه کدوم ...؟
عمو یه دونه عشقولیه! یکی که دست پختش حرف نداره. تو غذاهاشم هیچ وقت رُب نمی ریزه. خوشتیب و خوشگله! س-ک-سیه! نهایت پاکیزگیه! خانه دار ِ! جون جونیه! از اینا که آدم می خواد قورتش بده. دست و دلباز و عشق ِ منیه! به شخص ِ من هلاکشم. عمو راستگوی من. یه دونه آبنبات با طعم ِ زنجبیل ِ من! همین جا اعلام می نمایم که قصد ازدواج با تو را در آینده در سر می دارم! منتظرم باش!
امضا
آقا در باغ
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره...

5/20/2008

اضافه می کنم:
پسران در دستشویی مدارس به جز استعمال دخانیات، نوشیدن مشروب، خود ارضایی و نقاشی کشیدن روی در و دیوار و ابرو برداشتن

موهای رو گونه های همدیگر را هم بَند می اندازند!!!
از این زن های تپل ِ سفیدی که غب غب دارن، از این زن های تپل ِ سفیدی که وقتی گردن بند می ندازن انگار داره خفشون می کنه، از این زن های تپل ِ سفیدی که رون های تپلیشون از زیر دامنشون می زنه بیرون، از این زن های تپل ِ سفیدی که زرت و زرت عرق می کنن، از این زن های تپل ِ سفیدی که موهاشون رو بلوند می کنن، از این زن های تپل ِ سفیدی که تو دستاشون پر النگو ِ، از این زن های تپل ِ سفیدی که همیشه دارن آشپزی می کنن، از این زن های تپل ِ سفیدی که همش با زن همسایه ور ور می کنن، از این زن های تپل ِ سفیدی که مردای همسایه همه تو کف ِ سایز سوتینشونن، از این زن های تپل ِ سفیدی که همیشه یه بچه زیره بغلشونه، از این زن های تپل ِ سفیدی که معمولاً شوهر های سیبیل/ گردن کلفت ِ سیگاری ِ بهمن دودول کش دارن... خلاصه از این زنای تپل ِ سفید ِ گوشتی ای که دایی عاشقشونه متنفرم!
خودم را به بند آویزان می کنم، شاید؛
خشک شوم.
برای همین هست که هیچ وقت دلم برایت تنگ نمی شود. که توی لعنتی هر شب به خوابم می آیی. پرسه می زنی. هر گهی می خواهی می خوری. بوس می کنی. فحش می دهی. قهر می کنی. س-ک-س می کنی. کتک می زنی. عوضی می شوی. لحظه که می گذرد، محیط که تغییر می کند، نور ِ روی تصاویر که عوض می شود، خواب که کات می خورد، ادامه که می آید... تو نشسته ای روی صندلی ات و کنارت منشی پیرزن عوضی ات هست که فضولی می کند و آن وقت که می شنوم تقاضای نسخه ی اروپایی مالنا را می کنی! چه خواب مسخره ای و روی میزت کتاب هست؛ خشونت رستگاری بخش در فیلم های اسکورسیزی.
بعضی موقع ها یه حسی مث ِ بوی گند ِ این صابون مایع های موزی هست...
حس می کنیم س-ک-سی شدیم... اوووم...!
چشم هامو که می بندم برای تصور تو، یه کله ی کوچیک می بینم که روش یه دهن ِ گنده ی خندون ِ!
تو،
خمیر دندون ِ با طعم سیب- طعناع ی منی!
بیب بیب اس ام اس اومد. اون: یادمه قدیما من و تو سه تایی می ترسیدیم. این نه اون یکیه نه وسطی یه سوء نسبت بهت دارم. قرمیز هفته 2 (آیا) هونگ فرنگی را خوردم. چشم ها باید شامپو نره. و دیگر هیچ؟! ... این یک کپی نیست.
من: وات ایز ک-س شعر؟!
اون: زندگیم.
بیشتر از اینکه به زندگی عادت کنم،
عادت کردم به دل درد!
توی عمرم کلاً یک ساعت فقط موبایلم خاموش بود ها. حالا هر کی رو که کار داشتی یا کارت داشته و دوستایی که هشتصد سال ازشون خبری نبوده همشون همون یه ساعت زنگ زدن ها.
من یه مفسد ام تو چطور؟

5/17/2008

آفتاب که می زد، قالی را پهن کردیم. حرف که می زدیم گلهای قرمز شمعدانی را می کندیم. گلها را که روی گوش هایت گذاشتم، تو آهنگ گذاشتی. یکی تو گوش من، یکی تو گوش تو! چی بود؟ آهنگی که طبل می زدند. مثل ِ ارتشی ها. تکرار، تکرار، تکرار، طبل، طبل، طبل...
آفتاب که رفت، از جا که پا شدیم. قالی را که تکاندیم. عکس یادگاری گرفتیم.




5/16/2008

چه خوبه دنیام کوچیک باشه. گستره ی درک و فهمم در حد دنیام باشه. دنیای کوچیک بدون فیلم، موزیک، کتاب، تلفن، تلویزیون... که هر چی که جلوتر برم، هر چی که هی بخوام بیشتر کشف کنم، داخل تر بشم، هیجان انگیز ترش کنم، دنیامو بزرگ تر از اینی که هست بکنم، با کلمات بازی کنم، ناراضی تر نشم. هر چی بزرگ تر که می شم، هر چی که حالی ترم می شه، هر چی که جلوتر می رم، این زندگی، این راه ها باز تر که نمی شه هیچ، تنگ تر، مسدود تر... یه جورایی که دوست دارم به عقب تر برگردم. ساده تر، خیلی خیلی نفهم تر، دهاتی تر، در نگاه دیگران مضحک تر. خر تر. خیلی خیلی خر تر. یه جورایی بدون تومون(؟) شلوار!

5/15/2008

تو، همیشه همینطوری هستی. رسمی که باشی پیراهن قهوه ای تیره می پوشی با شلوار کتون شیر کاکائویی. بیرون که قرار بذاری پیراهن آبی می پوشی، فکر می کنم شلوارت خاکستری بود. مجلسی، چیزی باشد، کت شلوار سبز می پوشی گاهی نوک مدادی. همیشه موهایت مرتب است، ریش ها تراشیده، دندان ها مسواک زده، لباس اتو کشیده، کفش واکس زده، از حمام بیرون آمده، سشوار کشیده و من همیشه حس می کردم لب هایت را کرم می زنی! از بین آن همه آدم که از هر ده کلمه شان شما، ببخشید، خواهش می کنم، لطف کردید و الزاماً هست، سعی می کنم کمی خودمانی تر باشم، ببین... خودم نمی فهمیدم ولی خوب می گفتند که همش می گفتم به تو "ببین" و تو هی فمنیسم و تهمینه میلانی را به گه می کشیدی و من فقط لبخند می زدم. تو، همیشه همینطوری هستی. نهایتش پیراهن ِ قهوه ات می شود خاکستری یا کرمی و شلوارت همین رنگ ها، کمی تیره تر، کمی روشن تر. راستی یادم رفته بود وقتی اس ام اس می دهی دایرة المعارف خداحافظی ات می شود: روز بخیر، بدرود و سبز باشید! تو که لبخند می زنی، خوب من هم مجبورم بخندم. وای، چه خوب می شد به تو نزدیک نشد. چون هر چه نزدیک تر شدم فکر می کنم غریبه تر شدم، دورتر... فکر می کنم چه خوب بود با آن ذهنیت قبل که درگیر ناشناخته ها، هوس، دوستیه درگیر، س-ک-س و این جور چیز ها بود رفت تو یه سری خیالات پَرت تر...

5/13/2008

یه سری عکس انداختم با لیبل ِ من/ توهم/ دیوید لینچ و دوستان و هر کسی که ما می شناسیم.

گفتم لیبل یاد لیبرالیسم افتادم. فردا امتحان معارف دارم با هزار تا کلمه ی قلنبه سلنبه، جهان نظامی شده و محصور در تسلیحات، در آمریکا روزانه 1300 کودک نامشروع به دنیا می آید و 1100 تای دیگر سقط می شود،سوداگردان فناوری مدرن، یک نویسنده تیزبین آمریکایی درباره ی جامعه خود می گوید، تاکید بر محتوای عقلانی و خردمندانه ی دین، فردای روشن، تمدن قرون وسطایی مسیحی با تضاد دین و عقل آغاز شد و تا وقتی که اندیشه های مسلمانمان وارد اروپا نشده بود، تفکر عقلی جایگاه مناسبی نداشت، یکسانی منزلت زن و مرد، توحید در ربوبیت، شرک ذاتی، هدف ما نه تنها رفع فقر، بلکه محو هر گونه ظلم و کفر از کل جهان است، گفتم که فردا امتحان دارم.
مگه نمی دونی من به اون مغازه ی کذایی توی پاساژ حساس ام؟ آخه انصافه؟ من بیام تو اون مغازه. مثلا قرارمون ساعت پنج ِ. ساعت پنج و پنجاه بهت زنگ بزنم. بعداً تازه از خواب بیدار بشی و بگی مگه ما قرار داشتیم امروز؟ من که خوابم می یاد و می خوام برم بخوابم. بعداً من با جیب خالی وایسم تو اون مغازه ی کذایی توی پاساژ فیلم های جدیدی رو که اومده رو نگاه کنم، اونایی رو که دیگه از نون شب واجب ترن رو انتخاب کنم و بشن چهل تا فیلم، بعد دست کنم تو جیبم ببینم همش دو هزار و هفتصد تومن دارم، بعد من هی این چهل تا فیلم رو بالا و پایین کنم و دو تا رو به زور انتخاب کنم، بخرم، بعد وقتی اومدم خونه به یاد اون فیلم ها عقده ای بشم، اصلا ً کی می خواد بعداً پول تیمارستان منو بده؟ بابام؟
تو هی زنگ می زنی به من، زر می زنی، مسخره می کنی، تحقیر می کنی، شایعه می پراکنی، بعد من احمق هی وایستم از پشت تلفن بهت لبخند بزنم، ور ور کنم، آها آها و اینها اینها کنم. که چی اصلاً؟ اینکه من اصلا عمه و عمو هام رو تا حالا ندیدم؟ اینکه من اصلا نمی دونم چند تا بچه دارن؟ اینکه من اصلاً تا حالا تو عمرم مشهد، اصفهان، شیراز، یزد، تبریز و اینا رو نرفتم و تنها جاهایی که پامو گذاشتم فقط شمال و همدان بوده؟ اینکه من این همه موقع امتحان درس می خونم و بعد گشادیم می یاد برم سر جلسه امتحان؟ اینکه من هیچ وقت ریش نمی ذارم؟ اینکه من هی هی می رم حموم؟ اینکه من خیلی تریپ پیرمردی ام؟ اینکه من تی شرت مدل لوزی لوزیه ی عهد فلان کس می پوشم؟ وااااای! تلفنو قطع کن که من پشت خطی دارم! دلم اس ام اس می خواااااد!

5/05/2008

روی تخت خوابم. خواب می بینم که خوابم. موبایلم زنگ میزند. حتماً ساعت هشت صبح است. خوابم. از جایم بلند می شوم. زنگ موبایل را قطع می کنم. خوابم. توی تخت می خوابم. خوابم. موبایل زنگ می زند. از جایم بلند می شوم، موبایل را قطع می کنم. فکر می کنم خوابم. حتماً خوابم. فکر می کنم اینبار که زنگ موبایل به صدا در می آید، بلند شوم یا خواب بمانم و خواب ببینم. خوابم. موبایل زنگ می زند. خوابم. موبایل زنگ می زند. خوابم. ساعت هشت صبح است، حتماً. چشم هایم را می بندم. هشت صبح با هشت و پنج دقیقه چه فرقی می کند؟ در این پنج دقیقه چه پیشرفت چشمگیری می خواهم داشته باشم؟ خوابم. خواب می بینم. چشم هایم را باز می کنم. نگاهم دریاست. فکر می کنم تا از خواب بیدار شوم از خوابم فیلمی بسازم. باد می آید. قطره هست. روی موج ها خوابیده ام. تخت خوابم روی دریاست. می خوابم. چشم هایم را باز ِ باز نگه می دارم. به پری دریای که از جلویم رد می شود سلام می گویم. آنقدر خوابم که نمی فهمم چه می گویم. دهانم را که باز می کنم چند مشت حرف های بی ربط در هوا چرخ می خورند و تصویر حرف زدنم را بدون صدا پخش می کنند و من آرام روی تخت خوابم خوابیده ام و به جمعیت پشت تلویزیون لبخند می زنم. فکر می کنم چه خوب است ته دفترم یک لیلیوم فنلاندی بکشم.

5/03/2008

دلم یه پیرمرد چاق ِ تپل ِ مهربون می خواد که یه ماشین شاستی بلند داشته باشه، پشت ماشینو پر کنیم خوراکی و چایی با کالکشن موسیقی عشق منی، بی خیال بزنیم به دل جاده!

4/29/2008

این پست را بهار ترکانده است!

اه اه آقا در باغ اینجوری مهمون داری می کنی؟ اگه به عمو جرج باغبون نگفتم بیاد بکنتت بیرون! حالا حتما باید منو ضایع می کردی تا خوابت می برد؟ به جای اینکه تمرکز کنی رو ضایع کردن من روی این تمرکز می کردی که بفهمی کاپ کرن چیه! بابا همین ذرت آب پز ها رو می گم.
دوستان محترمی که دوستان کی آ هستید و من نصفتونو نمیشناسم و قراره در آینده باهاتون دوست بشم! (آینده دیره الان دوست بشم؟ باشه. سلام نیوشا! کی آ می گه خیلی مهربونی، آره؟)
این توضیحاتی که اینجا در مورد من نوشته شده مربوط به دو سال پیشه. فقط گزینه ی 1 و2 همچنان صحیحه. بقیه گزینه ها کم و بیش اشتباست پس خیلی جدی نگیرید. با تشکر. خودم راستی: بی زحمت منو بیشتر از کی آ دوست بدارید تا اندکی ضایع بشه.

این عکس از یک مجرم فراری در یک توالت سر راهی گرفته شده است.

توضیح:
از این به بعد دوست جون جونی من بهار، تو وبلاگ من می نویسه تا بره سر خونه زندگیش!
در ابتدای پست های بهار این جمله می آید:
"این پست را بهار ترکانده است"

4/27/2008

این تنها یک پست دراز است!

به خاطر اینکه هیچ کس منو به بازی غذا های مورد علاقه دعوت نکرد و من تا مرز عقده ای شدن پیش رفتم خودم با احترام تمام و هزاران خواهش و تمنا و پاچه خواری از خودم، خودم رو دعوت می کنم که بنویسم! یعنی چی؟ منو به بازی غذا ها دعوت نمی کنید؟ سلطان خوردن ها رو؟! یعنی نمی دونستید که من اینقدر عشق ِ غذام؟ بدون غذا می میرم؟
خوب ابتدا قضیه از خوردن شروع می شه. مگه می شه من دهنم نجنبه؟
من بیشتر خوراکی رو دوست دارم فکر کنم این برمی گرده به علاقه ی بی نهایت من به آشپزی. ببخشید شما ماکارونی می خورید؟ ماکارونی هایی که تا حالا خوردید رو دور بریزید لطفا! یعنی اگه ماکارونی های منو بخورید یا معتاد می شوید یا در جا سکته می کنید!
جان؟ جوجه کبابم رو نخورده اید؟ لطفا به اولین ماشینی که از جلویتان رد شد برخورد کنید!
تخصص شدیدی در پخت غذاهای "من در آوری" دارم؛
استفاده از چاشنی های خانگی و نایاب ِ آورده شده از خاور دور! نظیر رب گوجه سبز، رب خرمالوی بوته ای، انجیر رنده شده ی تازه، تخمه های کیوی فریز شده، انار ترش های نرسیده ی آسیاب شده، سبزی های چیده شده از نواحی شمالی کشور و انواع چاشنی های اسم مامان بزرگ در آوردی!
هشدار:
(لطفا دستور های خانوادگی را به سرقت نبرید، پیگرد قانونی دارد)
همه ی میوه ها رو هم به جز چند میوه ی میمون پسند نظیر موز و نارگیل دوست دارم! از غذا های شیرین حالم به هم می خوره. مث ِ فسنجون شیرین، آلبالو پلو، هویچ پلو واین جور چیز ها!
و میوه های مورد علاقم هم خیار، انجیر و هندونه هستن. تمام خوراکی و هله هوله ها رو می خورم. کرانچی فلفلی، آلوچه، چی توز موتوری، پفک هندی، چیپس تنوری، بی تربیتی ه فیل ِ پنیری، آدامس خرسی، بیسکوئیت های بای، آب انبه، بستنی هر نوعش.
سیب زمینی سرخ کرده ی خونگی هم همیشه می دزدم!
ولی الان که دقیق فکر می کنم می بینم تنها ماده خوراکی که من قابلیت اینو دارم که در هر ساعت از شبانه روز و هر زمانی بخورم و هر چی بخورم سیر نشم و باز عاشق ترش بشم بستنی ه!!!
با همه ی اینها نه تنها من موجود چاقی نیستم بلکه خیلی هم خوش هیکل و تین ایجر نما هستم!

برای دعوت دیگران به این بازی:
من وبلاگ های خیلی کمی هستند که پیگیرشون هستم و می خونم و تعدادشون هم خیلی کمه شاید پنج یا شیش تا! تموم این وبلاگ ها هم از بازی نوشته اند به جز بهار دوست خیلی خوبم که فعلا در حال تغییر خونشه و من ازش خواهش کردم که تو وبلاگ من این بازی رو بنویسه و اون هم قبول کرد.
برای اینکه بهار رو بهتر بشناسید اینا رو بخونید که خودش درباره ی خودش نوشته است که حدودا یک سال قبل نوشته است و من از وبلاگ قبلی اش دزدیدم(دزدی کار بدی است!)
۱. بهار. یه دختر شهریوری شیرازی کله خراب(به معنای واقعی کلمه) که دیوونه ی شهرشه و کمی تا میزانی هم ناسیونالیست.
۲.تک بچم. نه خواهری هست نه برادری. مامان و بابام شاغل بودن ولی احتمالا مامانم دلش برام سوخت چون الان دیگه سر کار نمیره .فکر نمیکنم لازم باشه بگم چقدر تو خونه تنهام حتی گاهی دلم میخواد یکی باشه باهم دعوا کنیم قهر کنیم بزنیم تو سر و کله ی هم یکی نه مثل مامان و بابام یکی که مثل خودم خیلی چیزها رو ندونه..
۳. عاشق خندیدنم و دلم میخواد همه بخندن. زیادی شلوغ و پر جنب و جوشم و هر کس برای اولین بار میبیندم براش سوال پیش میاد که چرا به ترک دیوارم میخندم. عاشق مهمونی و جاهای پر سر و صدا. عاشق کتابای عرفان نظر آهاری. مصطفی مستور. شهریار مندنی پور و شعرهای پناهی و شاملو حتما و حتما با دکلمه ی خودشون...
۴. ترم اول سخت افزارم و اصفهان درس میخونم. از اصفهان اصلا خوشم نمیاد (نظر شخصیمه مطمئنا اینجا هم واسه اصفهانی ها قشنگه) و دلم لک زده واسه بوی بهار نارنجای شیراز ولی فعلا در کمال تعجب حسابی داره تو دانشگاه با بچه ها بهم خوش میگذره.
۵. ۲-۳ سالیه ویلون میزنم و یکی از آرزوهام اینه که یه روز بتونم توی یه کنسرت موسیقی بزنم. یکی دیگه از آرزوهامم اینه که... ای بابا چی بگم اخه؟ خودتون بفهمید آرزوی یکی که حس میکنه عاشقه... (بی زحمت فکر نکنید به این احساسای زود گذر بی ریشه میگم عشق)

من این ای میل رو از بهار دریافت کردم. بفرمایید بخونید. تعارف می کنید؟

آقا سلام. ( آقا کیه؟!)
احتمالا آقا در باغ رو می گم!! من اومدم به اطلاع عموم دوستان برسونم که کیا علاوه بر "لوبیا سبز، قارچ، فلفل دلمه ای ببخشید منو که قبلا عاشقتون نبودم"(شکلک خنده، دهن باز به قاعده زیاد) بستنی سالارم دوست داره! فکر نکنید که بهم گفته هاااااااااااااااااااا نهههههههههههه. من نیست آی کیو هزار هستم خودم فهمیدم(الان مخم سورپریز شد انقدر تحویلش گرفتم) تازه الانم کلی احساس خوب دارم که قبل از نوشتن پستش اومدم اینو اعلام کردم. تقریبا حسی رو دارم که وقتی طرفش میخواد با ذوق جوک رو تعریف می کنه. ای حالییی میده!! در ضمن من می خواستم اینا رو تو وب خودم بذارم اما چون تا اطلاع ثانوی وبم تعطیله و بی خانمانم و تو کوچه می خوابم نمی شد. امروز کیا دعوتم کرده خونه اش اما هیچی نمی ده ما بخوریم. بگذریم دیگه برید نوشته ی خود بچه رو بخونید.

پ.ن اضافه از طرف کیا: فکر می کنید متن رو به همین درست حسابی ای تایپ کرده بود خداییش؟
"ذوق" رو "زوق" نوشته بود، احتمالا خیلی ذوق زده بوده! "جوک" رو نوشته بود "جک" و من سه ساعت فکر می کردم "زوق جک" چه واژه ای است!
پ.ن بعد: چون ایشان بی خانمان هستند و ما هم خیلی مهربانیم سرپرستی ایشان را به صورت مدت دار تقبل کردیم و فعلا ایشان اینجا پست می ترکانند.
پ.ن بعد تر: امروزه همه در وبلاگ هایشان مهمان دعوت می کنند. شما چطور؟

و در ادامه من بهش گفتم پس غذا های مورد علاقت کوشن؟ اونم این اس ام اس رو داد:

منم به عنوان نخودی اومدم بازی! اینم هفت تای من: ا- پاستیل دندونی 2- پاستیل دندونی 3- پاستیل دندونی 4- کاپ کورن (سسش زیاد باشه) 5- سالار (حتما میهن باشه) 6- هات چاکلت 7- هر چیزی که یه رگ و ریشه ی ترش داشته باشه!

پ.ن از طرف کیا: این "هفت تا" رو کی اختراع کرده؟؟؟
پ.ن بعد: من نمی دونم کاپ کورن چیه! یعنی خیلی عقب افتاده ام؟
پ.ن بعد تر: تازه من قراره از طرف ایشون یه لیوان پر آدامس بگیرم!
پ.ن بعد تر ها: ببخشید گشنه ام شد. من میرم تا دهنم بجنبه!
شعار هفته: می روم تا همچنان در جنبش باشم!

4/26/2008

خدایا؛
به پول، عشق و س-ک-س نیاز دارم.
لطفا بده!
یعنی می گی همیشه تو جیبش ژیلت داره؟؟؟
نه اینکه من هی موهامو چنگ می زنم، تازه از شامپوی 4800 ریالی هم استفاده می کنم!
بهت گفته بودم اصلا بهت فکر نمی کنم؟
تصحیح می کنم: زیاد بهت فکر نمی کنم.
از این به بعد از گذاشتن عکس های بی ناموسی معذوریم!
لطفا تقاضا نفرمایید حتی شما دوست عزیز!

4/25/2008


4/22/2008

تو کادوهای تولدم آلبوم اورجینال ترنج نامجو(سلام گلی، هی نازلی) و دو تا دی وی دی اورجینال از کوئین (سلام نیوشا) رو گرفتممممممممممممم. یه ریش تراش مارک ِ ناکجا آباد. یه توپ قرمز کوچولو به رنگ ِ بالشم! یه سیم کارت پیامک رسان ِ ایرانسل! یه ام پی چهار (اِ... نازلی) دوباره مِدین ناکجا آباد. صد تا فیلم و کلی آرزو: آرزوهای شیرین خرید آل استار (نازلی چند می دی مشتری شیم؟) و چند لیوان ِ آبخوری! مسواک برقی! خرید ویلا... همسر ِ شَر خر و دوست دختری شیرازی!!!

اعتراف: گستره ی وبلاگ خونی من به همین سه تا وبلاگ منتهی می شه!



4/21/2008

لوبیا سبز، قارچ، فلفل دلمه ای، ببخشید منو که قبلا عاشقتون نبودم!
از زمستون تا حالا، اون موقع ها که کلی برف اومده بود. سقف بالای تخت خوابم نم داده بود. نم خیلی فجیع. اونقدر که حتی شب ها جرئت نمی کردم رو تخت بخوابم. یعنی اگه یه تیکه از سقف می ریخت دقیقا می ریخت رو سرم. بالشمو که بگیری بری بالا دقیقا برخورد می کنی با ترک سقف. حالا که دیگه زمستون تموم شده و همه چی رو درست کردیم و خدا رو شکر من نمردم، هر شب مامان بزرگم آخر شبا می یاد می گه" بالشتو از اونجا بردار اونوری بخواب حداقل اگه خواست مُخت داغون بشه پات بشکنه!"
آخه این چه مدل مویی هست که من دارم. دقیقا جلوش صاف و لختِ ولی پشتش موج دار و درهم و برهم. اگه من این همه وقتی رو که صرف صاف کردن پشت موهام بعد از حموم در اومدن کرده بودم حتماً تا حالا یه شخصیت مهمی شده بودم!
ساعت نه و نیم شب است
شب ِ تولدم هست. هیچ کس یادش نیست. ولی نمی دونم من چرا هی الکی خوش هستم.
...
ساعت ده و نیم شب است
بابا تولد! همه یادشون بود که امشب تولد ِ منه! و من هنوز الکی خوش هستم. اگر از شرح ماجرای خسته کننده تولد خواسته باشید چیز زیاد خاصی نبود. نوشته های یک نفر را که در مورد شب ِ تولدش هست رو بخونید، انگار مال ِ من رو هم خوندید/ دیدید!

4/20/2008

یعنی فردا تولدمه؟ من که باور نمی کنم.
مدل موهامو عوض کردم، می خوام تریپ ِ لباس پوشیدنم رو هم عوض کنم، اخلاقم روهم عوض کنم، مدل ِ حرف زدنم رو هم عوض کنم، مدل ِ راه رفتم رو هم عوض کنم، مدل ِ دست دادنم رو هم عوض کنم،...
می خوام بدونم کسی هم هست مث ِ من اینقدر هی خودشو روز به روز و هر روز عوض کنه؟ آخه دیگه اینقدر متنوع لامصب؟!

4/19/2008

همیشه دلم می خواهد. خیلی ناز هست اول هاش. صاف، بعد ها بد می شود. اصلا بوی بد می دهد. بوی سیر. ولی خوب اول هاش که بد نیست. ناز، صاف. دست که می دهد، روبوسی که می کند، خوب چه کند؟ عادت است و موروثی. و او هی حلقه درست می کند. تحویل می گیرد. زیادی. بالا تر که می رود، گاهی هم شده، پیشانی ماچ کند ولی خوب خودش هم بهم گفت، اولش همیشه خوب است، ناز هست، صاف.
نمی خواهیم ماهی بخریم. به آکواریوم فروشی نزدیک می شویم. مقدار زیادی عطسه می کنیم. باد می آید، می ترسیدم، به داخل آکواریوم فروشی می رویم. قیمت می پرسیم. بیرون می آییم. صدا می زند. داخل می رویم. کسی آن پشت هاست. سوخته یا بخیه خورده، نمی دانیم. کمک که می کنیم خودمانی میشویم. می خندیم. خداحافظی می کنیم. می رویم. عاشق شده ایم. فکر می کنیم عاشق شده ایم. در صف می ایستیم. نون بربری می خریم. نون بربری می خوریم. حرف می زنیم. راه می رویم. کلی آشنا می بینیم. جدا می شویم. می روم. کسی آن پشت هاست. سوخته یا بخیه خورده نمی دانم. می خندم. خداحافظی می کنم. می روم. عاشق می شوم. در صف می ایستم. نون بربری می خرم. سیرم.

4/18/2008

خیلی دوست دارم برای روز تولدم که چند روز دیگه هست یه دونه از اون آل استار مشکی های شصت هزار تومنی هدیه بگیرم. یادم هم نمی یاد به کسی گفته باشم که من اون آل استار ها رو دوست دارم! من بیشتر آل استار رو به خاطر ساق پا به بالاش دوست دارم که اونم می ره زیر شلوار. کلاً آل استار با شرتک خوشگل تره و بیشتر حال می ده. شرتک هم که نمی شه تو خیابون پوشید. آل استار ساق کوتاه هم که اصلا دوست ندارم. بی خیال کلی آل استار شدن هم که محاله. واااااااااااااااااااااااای. شصت هزار تومن! اصلا هم برای من پول کمی نیست. خیلی هم زیاد ِ. حتماً باید هدیه بگیرمش!
وارد هجده سالگی شدن اصلاً حس ِ جالبی نیست! از اینکه بخوای چند روز دیگه وارد یه سنی بشی که بخوان تو رو جزو آدم بزرگ ها حساب کنن. از اینکه بخوای وارد سن ِ قانونی بشی. یعنی یه جوریه. یه جوریه که یعنی بهم تلقین می شه که باید عوض شد. بیشتر به فکر بود. به فکر ِ چیزهای دورتر. و برای من که همش به فکر حالم یه چیزه خیلی مسخره و پوچیه که بخوای تموم حال و زمانی که توش هستم رو خراب کنم و برم و برم و برم و دلمبه یه آینده ی بهتر خوش باشه. به یه زندگی مرفه تر. تصویری که از اون روز به یاد بیارم چی می تونه باشه؟ یه کت و شلوار تمیز و رسمی پوشیدم، صبح صورتمو اصلاح کردم و با عجله دارم چایی صبحونمو می خورم و سوئیچ ماشین رو از روی میز بر می دارم و میرم و همسرم پشت سرم با صدای بلند می گه که مواظب خودت باش. واقعا چی می تونه باشه. بهترین فکری که به ذهنم رسید این بود که اصلا نباید فکر کرد و من به سرنوشت از پیش نوشته شده کمی اعتقاد دارم. هجده سالگی... سن ِ گرفتن گواهینامه، رفتن به دانشگاه... و بعد اینکه اصلا نمی دونم می خوام چی کاره بشم. قدیم تر ها که توی یه سایتی عضو شده بودم نوشته بودم که دوست دارم تو آینده شاعر بشم. بعد شد یا یه عکاس خوب می شم یا یه مدیر برنامه ی عالی! بعد تر ها شد کارگردان. فعلا رو همون کارگردان گیر کرده و عضویت ام رو هم از تو سایت پاک کردم... وارد شدن به هجده سالگی با این حس که هیچ کس تولدم رو یادش نیست، حس ِ بدی هم نیست!
از وقتی که اینگمار برگمان مرد هر چی برگمان فیلم ساخته بود دی وی دی ش یهو اومد. فیلم هایی که وقتی زنده بود من حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم. تا زنده بود هیچ کدوم از این فیلم ها نبود. اگر هم بود یا روی وی اس اچ بود تا اصلا گیر نمی یومد. می گن وقتی یکی بمیره عزیزتر می شه، اینه قضیه.
داغ شدم، گرم شدم، شوکه شدم، کور شدم، خر شودم، بیخیال شدم، تنها شدم، بیمار شدم... همش تو مدت ِ ده ثانیه.
یه بسته تو راه دارم. امروز بعد از ظهر برام فرستادنش. به احتمال زیاد فردا صبح می رسه.
فرستادن بسته با پست پیشتاز= در یافت بسته حداکثر یک روز بعد
سه روز بعد...با این همه انتظار وقتی دیگه بی خیال شدم که بسته برسه و اینکه حتما گم و گور شده، بسته رسید. اصلا ارزش این همه انتظار رو نداشت، اصلا.

4/12/2008

ببخشید که من عاشق ِ ساحل ام، عاشق ِ سهیل ام.

4/09/2008

ته زمینه ی هر صدایی یا صدای ویبره ی موبایله یا صدای اتصال مودم به اینترنت!
تازگی ها یه سری عادت های عجیبی هم پیدا کردم. وقتی شبا رو تختم می خوابم، فقط می تونم تا ساعت هشت- هشت و نیم صبح همون طوری خواب بمونم. بعد سرم یه جوری عجیب درد می گیره. ولی وقتی که جای بالشم رو عوض می کنم و بالشمو از بالای تخت می یارم پایین تخت و برعکس می خوابم حالم خوب می شه و راحت خوابم می بره! شب که می خوام بخوابم یه طرف تخت خوابم می بره، صبح که می خوام بیدار بشم یه طرف ِ دیگه ی تخت از خواب بلند می شم!

4/06/2008

امروز ساعت اول درس معارف استاد نداشتیم. دو ساعت تعطیلی بی موقع اونم توی اولین روز شروع مدرسه ها بعد از این همه تعطیلات. با دوستا رفتیم پارک و تا جایی که جون داشتیم تاب و الاکلنگ بازی کردیم. خوبه تو هر خونه ای توی حیاط ش یه تاب بذارن. وقتی که بعد از سرعت زیاد تو تاب بازی خسته شدی، سرعتتو کند کنی و چشماتو ببندی و بادی که به صورتت می خوره رو حس کنی و فکر نکنی.

4/05/2008

همیشه ی خدا هر وقت من نصفه شبا تشنم می شه و از خواب بیدار می شم که برم آب بخورم هیچ لیوانی پیدا نمی کنم. نمی دونم کیه آخر شبا می یاد هر چی لیوان و ظرف ِ از روی ظرفشویی برمی داره و می ذاره تو کابینت ها. محض رضای خدا یه کاسه هم واسه آب خوردن نمی زاره.

پ.ن: چرا از تو کابینت ها یه لیوان بر نمی دارم؟
با این سیستم کابینت ها تو خونه ی ما حتما با باز شدن کابینت ها همه از خواب می پرن.
همیشه ی خدا هر وقت من شب ها تشنم می شه و از خواب بیدار می شم که برم آب بخورم هیچ وقت لیوان پیدا نمی کنم. آب سرد یخچال هم چون خیلی سرده نمی خورم. شیر آب آشپزخونه رو باز می کنم و... من فقط در این یه مورد آب رو با دست می خورم.

4/04/2008

قالب این وبلاگ رو یه دوست ِ خیلی گل برام ساخته.
یه دوست ِ خیلی گل کی می تونه باشه به جز نیوشا؟